بايد بروم و اين مرگ است! از بازگشت خبري نيست! و من اين "مرگ" را ترجيح مي دم نه رد پايم را دنبال كن اين جاست كه خاكسترم را به باد بسپار پایان
به قول سهراب :
"بايد امشب بروم!"
من گمان می کنم
اميد تاريك هزار مرتبه از مرگ بدتر است!
نه رد دل م را بگیر
لطفا"!
بوداي طلايي
در ميانه اي از آتش طلايي كه برپا كرده است
در ميانه اش هزار بار
گره هاي سنگين سكوت ش
را كه بر گلو مانده تصوير كرده
در میان اش قرن ها
گر گرفته و باز از خاکستر شدن باز مانده
همين جا كه -تمام دلنوشته ها- را
وقف -تو- مي كند
درست همين جا كه رد نگاه ها
مي ماند بر دل هر واژه
درست همين جا
مي ميرد...!
و حرمت عاشقي نگه دار...! 
+ نوشته شده در 88/01/10ساعت 18:4 توسط سارا