روزگار مي گذارنم اما نه ! پس گلايه نكن! از تو چه پنهان سخت است
حتي در اين غربت
حتي بدون تو
مي روم
مي آيم
مي خندم
مي گريم
دل مي سپارم به سادگي همين ثانيه هاي بي تو
گه گاهي
ناگزير مي شوم
شكايت نكن
كوه هم كه باشد
گاهي
دم غروب كه مي شود
انگار دل ش مي لرزد
به خداي من قسم
اصلا انگار طور ديگري ست!
انگار ايستاده مي افتاد
و ايستاده مي گريد
ايستاده مي ميرد
با بي پناهي ام
گاهي ايستاده
در پس همين وجود
در پس همين خنده هاي سرد
در پس همين گريه ها گرم
هي مي ميرم و زنده مي شوم
صبور باشي
و در حجم اين سكوت
نفس ت بند نيايد
+ نوشته شده در 88/01/10ساعت 8:41 توسط سارا |