يك تقدير كه هنوز نمي دانم و مايي كه شايد نمي گذارم سياهي مردمك چشمان ت يك نگاه دور اما حرف هاي دل و حسرت فرياد غرق شده ام در اين ژرف ما دير رسيده ايم
تلخي اش بيش تر است يا عسل اش!
تمام آن دير رسيدن را
و مكث زندگي را
و خجل قسمت را
به بي خيالي مي زنيم
براي اندكي
و شايد هم كوتاه تر...
بي حرفي
با نگاه غزل مي سراييم
سر بخورند از دستان م
و مني كه بال هايم را نبستم
نه به تو
نه به هيچ كس ديگر
رها شده از هر مسير
ديوانه وار تر از هر ياغي
به انتها كه مي رسم
وقتي قرار بر اين است
كه كوچ كنم
نگاه م نمي دانم چرا
وصله مي خورد به نگاه ت
كه نمي داني چرا
اما روي چشمان م جا مانده
و من دور مي شوم از ديار تو
اما نگاه م بر حجمي فيروزه اي
كه مي درخشد و بي اختيار چشمان م را اسير مي كند
اين جا جا مانده
و پاهاي م مي رود
و نگاه م جا مي ماند
و پاهاي م مي رود
و ...
تا بعد خدانگهدار حتي
در دل م
دل دل مي كنند
رسوب مي كند
بر تمام دل دل كردن هاي م
و عشق پرتاب شده است به ساحل ش ديگر
باور نمي كني؟
پرپر شدن ش را بر تن خاك مگر نمي بيني
شايد!
+ نوشته شده در 88/01/02ساعت 7:13 توسط سارا |