خوش حال م که هنوز به قدر هفت سالگي ام خوش حال م که کودک م هنوز خوش حال م که کودک م هنوز خوش حال م که کودک م هنوز راستی این را بگویم ت نه ! شکر ! *پ.ن: leilei
كودك م
انقدر كه هنوز وقتي كبوتر در آسمان مي بينم
سايه اش را روي زمين تا بي نهايتي كه مي رود
دنبال مي كنم
و احساس مي كنم
ديگر براي خودم پرنده اي شده ام !
گاهي از يك باران دور از انتظار
هي سرشار مي شوم از طراوتي شبيه
"ع ش ق "
لج بازی می کنم و می گذارم تنفری عمیق
گه گاهی
مرا از هر کسی
_هرکسی_
تا همیشه دور كند
از نرسیدن عصر پنج شنبه ات
یک دنیا دل م می گیرد
و با آجرهای همان دو ديوار ممتد و موازي
کلی درد و دل می کنم
و از غربتی ناشناخته می گریم
خوش حال م که کودک م هنوز
از نزدیک شدن عید و لباس نو و آجیل و خانه تکانی
به قدر آن روزهاي دور
ذوق مي كنم
و چيزي شبيه زندگي
در دل م آب مي شود انگار...!
خوب که نگاه می کنم
می بینم چیزی از دست نداده ام
هنوز انقدرها روح م سبك هست
که در *لیلی ای
تا آسمان هفتم اروج کند 
+ نوشته شده در 87/12/25ساعت 9:19 توسط سارا |