راه درازی را آمده بودم من خسته بودم مثل درد جان کندن می ماند من از اسیر دست باد شدن بیزارم پرسیدی
و نمی پرسیدی
چطور ؟ از کجا ؟ چگونه؟
فقط نگاه می کردی
و پشت پرده ی نگاه ت
حرفی بود
که آرام م می کرد
دلگرم م می کرد
و شاید حالا خسته تر..!
درد دل کندن
تو می دانی این را...!
بهتر از هر کس
من از دل به دیروز سپردن بیزارم
اما گاهی نمی رهانند مرا
و نفرین به تمام خاطره !
چه آمده بر سرم
و من می گویم ت
" خسته ام "
زیادی دیر است برای هم سفر شدن
فقط گاهی
مثل همین حالا
چشمان ت را
گره بزن به چشمان م
و بر ندار
فقط بگذار آرام بگیرم
و به بی خیالی بزنم
تمام دنیا را
رو به روی تو...
+ نوشته شده در 87/12/21ساعت 13:40 توسط سارا |