تبليغاتX
*بــودای طــلایی*

*بــودای طــلایی*

صد آه بر آورم ز آئینه ی دل * آئينه ی دل ز آه روشن گردد

بايد بروم
به قول سهراب :‌
"بايد امشب بروم!"‌

و اين مرگ است!‌

از بازگشت خبري نيست!‌
من گمان می کنم
اميد تاريك هزار مرتبه از مرگ بدتر است!‌

و من اين "مرگ" را ترجيح مي دم

نه رد پايم را دنبال كن
نه رد دل م را بگیر
لطفا"!

اين جاست كه
بوداي طلايي
در ميانه اي از آتش طلايي كه برپا كرده است
در ميانه اش هزار بار
گره هاي سنگين سكوت ش
را كه بر گلو مانده تصوير كرده
در میان اش قرن ها
گر گرفته و باز از خاکستر شدن باز مانده
همين جا كه -تمام دلنوشته ها- را
وقف -تو- مي كند
درست همين جا كه رد نگاه ها
مي ماند بر دل هر واژه
درست همين جا
مي ميرد...!‌

خاكسترم را به باد بسپار
و حرمت عاشقي نگه دار...!‌ 


پایان

+ نوشته شده در 88/01/10ساعت 18:4 توسط سارا


روزگار مي گذارنم
حتي در اين غربت
حتي بدون تو
مي روم
مي آيم
مي خندم
مي گريم
دل مي سپارم به سادگي همين ثانيه هاي بي تو

اما
گه گاهي
ناگزير مي شوم

نه !‌
شكايت نكن
كوه هم كه باشد
گاهي
دم غروب كه مي شود
انگار دل ش مي لرزد
به خداي من قسم
اصلا انگار طور ديگري ست!‌
انگار ايستاده مي افتاد
و ايستاده مي گريد
ايستاده مي ميرد

پس گلايه نكن!‌

از تو چه پنهان
با بي پناهي ام
گاهي ايستاده
در پس همين وجود
در پس همين خنده هاي سرد
در پس همين گريه ها گرم
هي مي ميرم و زنده مي شوم

سخت است
صبور باشي
و در حجم اين سكوت
نفس ت بند نيايد

+ نوشته شده در 88/01/10ساعت 8:41 توسط سارا |


يك تقدير كه هنوز نمي دانم
تلخي اش بيش تر است يا عسل اش!‌

و مايي كه
تمام آن دير رسيدن را
و مكث زندگي را
و خجل قسمت را
به بي خيالي مي زنيم

شايد
براي اندكي
و شايد هم كوتاه تر...
بي حرفي
با  نگاه غزل مي سراييم

نمي گذارم سياهي مردمك چشمان ت
سر بخورند از دستان م

يك نگاه دور
و مني كه بال هايم را نبستم
نه به تو
نه به هيچ كس ديگر

اما
رها شده از هر مسير
ديوانه وار تر از هر ياغي
به انتها كه مي رسم
وقتي قرار بر اين است
كه كوچ كنم
نگاه م نمي دانم چرا
وصله مي خورد به نگاه ت
كه نمي داني چرا
اما روي چشمان م جا مانده
و من دور مي شوم از ديار تو
اما نگاه م بر حجمي فيروزه اي
كه مي درخشد و بي اختيار چشمان م را اسير مي كند
اين جا جا مانده
و پاهاي م مي رود
و نگاه م جا مي ماند
و پاهاي م مي رود
و ...

حرف هاي دل
تا بعد خدانگهدار حتي
در دل م
دل دل مي كنند

و حسرت فرياد
رسوب مي كند
بر تمام دل دل كردن هاي م

غرق شده ام در اين ژرف
و عشق پرتاب شده است به ساحل ش ديگر
باور نمي كني؟
پرپر شدن ش را بر تن خاك مگر نمي بيني

ما دير رسيده ايم
شايد!

+ نوشته شده در 88/01/02ساعت 7:13 توسط سارا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اين حرف آخر نيست!‌
به ارتفاع ابديت دوست ت دارم
حتي اگر
به رسم پرهيزكاري هاي صوفيانه اي
از لذت گفتن ش امتناع كنم!‌


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

88/01/01 - 88/01/31

87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31



پیوندها

مائده
زهــره
آرویـــن
جــاليـــز
قلم و کاغذ
قـرار شــبانه
عــطيــــــــــه
اثــبات مـــــــا
كتابخانه عجيب
پیـــداي پنهـــان
هم كيــــش مــن
نســـيـــم حـيـــــات
غــزل ناب جوونــــــي
سياه سفيد خاكستري
خيلي دور خــيلي نزديــك
برای همه کس و هیچکس
هنوزم میشه عاشق شد
حدیثی که اش نمــیخوانی
آنجا تهران است- رادیو جـوان
مــديـريت موفق(آقاي خليلي)
كـــوچـــولـــوي غـــــزل فـروش
رد پـــــاي پــــائــيـــــــــــــــــــز
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin