برگه هاي تقويم م اگرچه جدا از هم به گمان م ارديبهشت بود... قول داده بودي كه مي آيي و ارديبهشت رسيدي ارديبهشت اما ارديبهشت اما...! بگذريم... و هجومي شايد و من تابستان رسید واي! نه..! و كم كم صداي قلب ت را مي شنيدم زمستان چشم كه باز كردم نمي گويم عاشق بگذريم از واژه ها كه سهمي ننگ است فقط همين كه
در باد اند
اما نشانه اي شايد
روي هر برگ ش مانده
كه پيوسته شان مي كند به هم...
آري ارديبهشت
و من ...
نه!
منتظرت نبودم
دروغ چرا!؟
نمي دانم چرا كمي عجيب شد...
و عجيب تر آن كه ماندني شد
بيش از يك ماه
يك فصل
يك سال
شايد به قدر يك عمر
تمام غربت م را در هم مي شكست
تا آن جا كه يادم مي آيد
شكسته هاي روح م را
مي نشاندم كنار هم
تو نگاه مي كردي
و نگاه ت
مي دميد بر سردي ام
و من
زنده شدم...
و من به قدر چشمان ت
به قدر آفتاب آن روزها
به قدر يك سلام
دل م گرم بود
از پاييز بگويم ت
كه چقدر شعر نوشتم
براي باران
نگریستم... هرگز!
از هجومي عجيب
مي نوشتم
كه بكاهد از آن
كه قلب م نايستد
مي نوشتم براي باران...
تو ماندي
برف كه نباريد اما...
شايد حجمي از ما سپيد شد
نفهميدم چه طور گذشت
هنوز در امتداد ارديبهشت بودم...
اما ...!
براي حرف هاي دل ...
هنوز در امتداد ارديبهشت ایستاده ام...!
+ نوشته شده در 87/12/29ساعت 21:46 توسط سارا |
خطوط موازي را هميشه دوست تر داشته ام خطوط موازي فكرم هر روز بيش تر مي شود! من اين را دوست تر مي دارم
تنها به نگاهي
از دور
قناعت مي كنند
و به راه خود ادامه مي دهند
و باز نمي مانند...!
حالا مي شود از آن ها قفسي ساخت
به راه خود ادامه داد
و پرنده ي خيال ت را همچنان در فكر نگه داشت و نگاه كرد
مي شود باز نماند
تنها در مسير
به گفت و گويي ساده
و حسي مبهم كه در دل مي مانَد
اما به هيچ واژه اي رسوب نمي كند
دل بست
با تمام ژرف ساده اش!
+ نوشته شده در 87/12/28ساعت 8:28 توسط سارا |
خوش حال م که هنوز به قدر هفت سالگي ام خوش حال م که کودک م هنوز خوش حال م که کودک م هنوز خوش حال م که کودک م هنوز راستی این را بگویم ت نه ! شکر ! *پ.ن: leilei
كودك م
انقدر كه هنوز وقتي كبوتر در آسمان مي بينم
سايه اش را روي زمين تا بي نهايتي كه مي رود
دنبال مي كنم
و احساس مي كنم
ديگر براي خودم پرنده اي شده ام !
گاهي از يك باران دور از انتظار
هي سرشار مي شوم از طراوتي شبيه
"ع ش ق "
لج بازی می کنم و می گذارم تنفری عمیق
گه گاهی
مرا از هر کسی
_هرکسی_
تا همیشه دور كند
از نرسیدن عصر پنج شنبه ات
یک دنیا دل م می گیرد
و با آجرهای همان دو ديوار ممتد و موازي
کلی درد و دل می کنم
و از غربتی ناشناخته می گریم
خوش حال م که کودک م هنوز
از نزدیک شدن عید و لباس نو و آجیل و خانه تکانی
به قدر آن روزهاي دور
ذوق مي كنم
و چيزي شبيه زندگي
در دل م آب مي شود انگار...!
خوب که نگاه می کنم
می بینم چیزی از دست نداده ام
هنوز انقدرها روح م سبك هست
که در *لیلی ای
تا آسمان هفتم اروج کند 
+ نوشته شده در 87/12/25ساعت 9:19 توسط سارا |
راه درازی را آمده بودم من خسته بودم مثل درد جان کندن می ماند من از اسیر دست باد شدن بیزارم پرسیدی
و نمی پرسیدی
چطور ؟ از کجا ؟ چگونه؟
فقط نگاه می کردی
و پشت پرده ی نگاه ت
حرفی بود
که آرام م می کرد
دلگرم م می کرد
و شاید حالا خسته تر..!
درد دل کندن
تو می دانی این را...!
بهتر از هر کس
من از دل به دیروز سپردن بیزارم
اما گاهی نمی رهانند مرا
و نفرین به تمام خاطره !
چه آمده بر سرم
و من می گویم ت
" خسته ام "
زیادی دیر است برای هم سفر شدن
فقط گاهی
مثل همین حالا
چشمان ت را
گره بزن به چشمان م
و بر ندار
فقط بگذار آرام بگیرم
و به بی خیالی بزنم
تمام دنیا را
رو به روی تو...
+ نوشته شده در 87/12/21ساعت 13:40 توسط سارا |
از من تا تو هنوز تمام سادگیم سادگی همان دختر بچه ی غزل هاست و مرگ شاید حرف پنهانی ست اما مگر نه آن که از تمام گمان ما حالا که هستی هنوز می شود ساده ترین ترانه را تنها
فاصله ای نیست
هنوز روی که برمی گردانم
رو به روی منی
هنوز می توانی از چشمانم شوق بچینی
وقتی دست تکان می دهی
ما هنوز
می توانیم "تشویش" را
از طرز پلک زدن هم دریابیم
و حجمی سبک اما سپید
از نفس های هم لمس کنیم...
و تمام مهربانیت مهتاب...!
پشت هزار دیوار
بر ما نزدیک تر است
و آنگاه ما
تا سلامی شاید دورتر از
پرواز هر پروانه ای
فاصله را تاب می آوریم
هیچ نمی گوییم
و بی صدا بهانه می گیریم
و باز تاب می آوریم
بیا تا انتهای همین کوچه را
باز مثل آن روزهای اول
من می دوم و تو بتاب
من می دوم و تو بتاب
من می دوم و تو بتاب
عاشقانه ترین خواند
بشکن این ایهام را
برکن این دیوار را
بگذار عاشقانه ترین لحظه هایم
از این جرعه های بی همتای "بودن"
ازان همین سادگی عشق باشد
به خدا زندگی جز به این نمی ارزد
و همه چیز
ساده تر از همین آبی پاک آسمان ست 
+ نوشته شده در 87/12/18ساعت 16:22 توسط سارا |
تو ببخش عزیز دل درست مثل آن است حالا تو ببخش !
اگر این روزها
حتی پیش چشمان تو کم می آورم
پیش چشمان تو حتی می شکنم...!
که بعد از سال های سال
دل ت تنگ شود
برای مرده ای که دیگر نیست
و بعد
تمام لحظه های ت دوباره زنجیر می شود
و این حس سمج
تا گورستان روح تو را می کشاند
و بعد
اثبات می شود بر تو
که تمام پل های پشت سرٍ دویدن های کودکی مان را
خراب کرده ایم.
آتش زده ایم
و دیگر شاید جز هوایی شدن گاه و بی گاه دل
چیزی از آن روزها باقی نمانده
این بی قراری و اضطراب آنچنان گلویم را می فشارد
که از پاسخ پرسش چشمان ت
باز می مانم
+ نوشته شده در 87/12/15ساعت 18:40 توسط سارا |
شکایت نکرده ام از نبودن ت شکایت نمی کنم از این تنهایی پر ملال من این روزها را عادت نمی کنم به هجوم این شوق ها
که
روزهاست پی برده ام
به حماقت خواستن بودن
به ابتذال تکرار بودن
به عادت به بودن
که
روزهاست تمام با هم بودن ها و بی هم باز ماندن ها را
به مضحکه می گیرم...!
و به پوچی این همه اندوه بی دلیل می خندم
که هنوز می شود چشمانت را
از پشت این پنجره ی مه آلود
بوسید
به هیچ شکایتی
تباه نمي كنم
و درست است كه نردبان غرورم را حتی به یک لبخند ساده نمی شکنم
اما از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان
هنوز
همصدای بی صدایی
مثل بچه ای
قصه ی ماه بودن ت را
در گوش هزار ستاره که حالا سال هاست
از مدار هر کهکشانی رها شده اند
می خوانم
و درست مثل آن است که
حرف هم را خوب می فهمیم
خیلی خوب ! 
+ نوشته شده در 87/12/07ساعت 17:37 توسط سارا |
نه کتمان نمی کنم ! دامن م هنوز پر بود از خاک گور هزار آشنا و ناآشنا دیروز مرده است عزیز من! و فردا خواهد رسید
چند روزی ست که بر گورستان ها قدم می زنم
زنجیر هزار خاطره می شوم
و فکر می کنم چه فاصله ای افتاد
میان من و من !
اما هر چه فکر می کنم
یادم نمی آید از سر کدام مسیر رها شدم
شاید از همین گورستان بود
و دلم را خالی کرده بودم
و دالان های ساکت فکرم را
از هر چیز جارو کرده بودم
بر سر پوچ نبودنم
بر مزار دیروزم
پر شدم از صدای خنده ات
چشمانم را بستم
و نفهمیدم چه شد
بازشان که کردم
لب هایم حس دور افتاده ای را دوباره شناخت
و امتداد خنده ی تو
روی لب های من ماند
و من امروزی را که خواهد مرد
با تو می سازم
اگر که از ابدیت چشمان ت
جان به در برم !
+ نوشته شده در 87/12/02ساعت 13:59 توسط سارا |