تبليغاتX
*بــودای طــلایی*

*بــودای طــلایی*

صد آه بر آورم ز آئینه ی دل * آئينه ی دل ز آه روشن گردد

برگه هاي تقويم م اگرچه جدا از هم
در باد اند
اما نشانه اي شايد
روي هر برگ ش مانده
كه پيوسته شان مي كند به هم...

به گمان م ارديبهشت بود...
آري ارديبهشت

قول داده بودي كه مي آيي
و من ...
نه!
منتظرت نبودم
دروغ چرا!؟

و ارديبهشت رسيدي

ارديبهشت اما
نمي دانم چرا كمي عجيب شد...
و عجيب تر آن كه ماندني شد
بيش از يك ماه
يك فصل
يك سال
شايد به قدر يك عمر

ارديبهشت اما...!

بگذريم...

و هجومي شايد
تمام غربت م را در هم مي شكست

و من
تا آن جا كه يادم مي آيد
شكسته هاي روح م را
مي نشاندم كنار هم
تو نگاه مي كردي
و نگاه ت
مي دميد بر سردي ام
و من
زنده شدم...

تابستان رسید
و من به قدر چشمان ت
به قدر آفتاب آن روزها
به قدر يك سلام
دل م گرم بود

واي!
از پاييز بگويم ت
كه چقدر شعر نوشتم
براي باران

نه..!‌
نگریستم... هرگز!
از هجومي عجيب
مي نوشتم
كه بكاهد از آن
كه قلب م نايستد
مي نوشتم براي باران...

و كم كم صداي قلب ت را مي شنيدم

زمستان
تو ماندي
برف كه نباريد اما...
شايد حجمي از ما سپيد شد
نفهميدم چه طور گذشت

چشم كه باز  كردم
هنوز در امتداد ارديبهشت بودم...

نمي گويم عاشق
اما ...!

بگذريم از واژه ها كه سهمي ننگ است
براي حرف هاي دل ...

فقط همين كه
هنوز در امتداد ارديبهشت ایستاده ام...!‌

+ نوشته شده در 87/12/29ساعت 21:46 توسط سارا |


خطوط موازي را هميشه دوست تر داشته ام
تنها به نگاهي
از دور
قناعت مي كنند
و به راه خود ادامه مي دهند
و باز نمي مانند...!‌

خطوط موازي فكرم هر روز بيش تر مي شود!‌
حالا مي شود از آن ها قفسي ساخت
به راه خود ادامه داد
و پرنده ي خيال ت را همچنان در فكر نگه داشت و نگاه كرد
مي شود باز نماند
تنها در مسير
به گفت و گويي ساده
و حسي مبهم كه در دل مي مانَد
اما به هيچ واژه اي رسوب نمي كند
دل بست

من اين را دوست تر مي دارم
با تمام ژرف ساده اش!‌

+ نوشته شده در 87/12/28ساعت 8:28 توسط سارا |


خوش حال م که هنوز به قدر هفت سالگي ام
كودك م
انقدر كه هنوز وقتي كبوتر در آسمان مي بينم
سايه اش را روي زمين تا بي نهايتي كه مي رود
دنبال مي كنم
و احساس مي كنم
ديگر براي خودم پرنده اي شده ام !‌

خوش حال م که کودک م هنوز
گاهي از يك باران دور از انتظار
هي سرشار مي شوم از طراوتي شبيه
"ع ش ق "

خوش حال م که کودک م هنوز
لج بازی می کنم و می گذارم تنفری عمیق
گه گاهی
مرا از هر کسی
_هرکسی_
تا همیشه دور كند

خوش حال م که کودک م هنوز
از نرسیدن عصر پنج شنبه ات
یک دنیا دل م می گیرد
و با آجرهای همان دو ديوار ممتد و موازي
کلی درد و دل می کنم
و از غربتی ناشناخته می گریم

راستی این را بگویم ت
خوش حال م که کودک م هنوز
از نزدیک شدن عید و لباس نو و آجیل و خانه تکانی
به قدر آن روزهاي دور
ذوق مي كنم
و چيزي شبيه زندگي
در دل م آب مي شود انگار...!

نه !
خوب که نگاه می کنم
می بینم چیزی از دست نداده ام
هنوز انقدرها روح م سبك هست
که در *لیلی ای
تا آسمان هفتم اروج کند

شکر !

*پ.ن:‌ leilei

+ نوشته شده در 87/12/25ساعت 9:19 توسط سارا |


راه درازی را آمده بودم
و نمی پرسیدی
چطور ؟ از کجا ؟ چگونه؟
فقط نگاه می کردی
و پشت پرده ی نگاه ت
حرفی بود
که آرام م می کرد
دلگرم م می کرد

من خسته بودم
و شاید حالا خسته تر..!

مثل درد جان کندن می ماند
درد دل کندن

من از اسیر دست باد شدن بیزارم
تو می دانی این را...!
بهتر از هر کس
من از دل به دیروز سپردن بیزارم
اما گاهی نمی رهانند مرا
و نفرین به تمام خاطره !

پرسیدی
چه آمده بر سرم
و من می گویم ت
" خسته ام "
 
زیادی دیر است برای هم سفر شدن
فقط گاهی
مثل همین حالا
چشمان ت را
گره بزن به چشمان م
و بر ندار
فقط بگذار آرام بگیرم
و به بی خیالی بزنم
تمام دنیا را
رو به روی تو...


+ نوشته شده در 87/12/21ساعت 13:40 توسط سارا |


از من تا تو
فاصله ای نیست
هنوز روی که برمی گردانم
رو به روی منی
هنوز می توانی از چشمانم شوق بچینی
وقتی دست تکان می دهی
ما هنوز
می توانیم "تشویش" را
از طرز پلک زدن هم دریابیم
و حجمی سبک اما سپید
از نفس های هم لمس کنیم...

هنوز تمام سادگیم سادگی همان دختر بچه ی غزل هاست
و تمام مهربانیت مهتاب...!

و مرگ شاید حرف پنهانی ست
پشت هزار دیوار

اما مگر نه آن که از تمام گمان ما
بر ما نزدیک تر است
و آنگاه ما
تا سلامی شاید دورتر از
پرواز هر پروانه ای
فاصله را تاب می آوریم
هیچ نمی گوییم
و بی صدا بهانه می گیریم
و باز تاب می آوریم

حالا که هستی
بیا تا انتهای همین کوچه را
باز مثل آن روزهای اول
من می دوم و تو بتاب
من می دوم و تو بتاب
من می دوم و تو بتاب

هنوز می شود ساده ترین ترانه را
عاشقانه ترین خواند

تنها
بشکن این ایهام را
برکن این دیوار را
بگذار عاشقانه ترین لحظه هایم
از این جرعه های بی همتای "بودن"
ازان همین سادگی عشق باشد
به خدا زندگی جز به این نمی ارزد
و همه چیز
ساده تر از همین آبی پاک آسمان ست


+ نوشته شده در 87/12/18ساعت 16:22 توسط سارا |


تو ببخش عزیز دل
اگر این روزها
حتی پیش چشمان تو کم می آورم
پیش چشمان تو حتی می شکنم...!

درست مثل آن است
که بعد از سال های سال
دل ت تنگ شود
برای مرده ای که دیگر نیست
و بعد
تمام لحظه های ت دوباره زنجیر می شود
و این حس سمج
تا گورستان روح تو را می کشاند
و بعد
اثبات می شود بر تو
که تمام پل های پشت سرٍ دویدن های کودکی مان را
خراب کرده ایم.
آتش زده ایم
و دیگر شاید جز هوایی شدن گاه و بی گاه دل
چیزی از آن روزها باقی نمانده

حالا
این بی قراری و اضطراب آنچنان گلویم را می فشارد
که از پاسخ پرسش چشمان ت
باز می مانم

تو ببخش !

+ نوشته شده در 87/12/15ساعت 18:40 توسط سارا |


شکایت نکرده ام از نبودن ت
که
روزهاست پی برده ام
به حماقت خواستن بودن
به ابتذال تکرار بودن
به عادت به بودن

شکایت نمی کنم از این تنهایی پر ملال
که
روزهاست تمام با هم بودن ها و بی هم باز ماندن ها را
به مضحکه می گیرم...!
و به پوچی این همه اندوه بی دلیل می خندم

من این روزها را
که هنوز می شود چشمانت را
از پشت این پنجره ی مه آلود
بوسید
به هیچ شکایتی
تباه نمي كنم

عادت نمی کنم به هجوم این شوق ها
و درست است كه نردبان غرورم را حتی به یک لبخند ساده نمی شکنم
اما از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان
هنوز
همصدای بی صدایی
مثل بچه ای
قصه ی ماه بودن ت را
در گوش هزار ستاره که حالا سال هاست
از مدار هر کهکشانی رها شده اند
می خوانم
و درست مثل آن است که
حرف هم را خوب می فهمیم
خیلی خوب ! 

+ نوشته شده در 87/12/07ساعت 17:37 توسط سارا |


نه کتمان نمی کنم !
چند روزی ست که بر گورستان ها قدم می زنم
زنجیر هزار خاطره می شوم
و فکر می کنم چه فاصله ای افتاد
میان من و من !
اما هر چه فکر می کنم
یادم نمی آید از سر کدام مسیر رها شدم
شاید از همین گورستان بود

دامن م هنوز پر بود از خاک گور هزار آشنا و ناآشنا
و دلم را خالی کرده بودم
و دالان های ساکت فکرم را
از هر چیز جارو کرده بودم
بر سر پوچ نبودنم
بر مزار دیروزم
پر شدم از صدای خنده ات
چشمانم را بستم
و نفهمیدم چه شد
بازشان که کردم
لب هایم حس دور افتاده ای را دوباره شناخت
و امتداد خنده ی تو
روی لب های من ماند

دیروز مرده است عزیز من!
و من امروزی را که خواهد مرد
با تو می سازم

و فردا خواهد رسید
اگر که از ابدیت چشمان ت
جان به در برم !

+ نوشته شده در 87/12/02ساعت 13:59 توسط سارا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اين حرف آخر نيست!‌
به ارتفاع ابديت دوست ت دارم
حتي اگر
به رسم پرهيزكاري هاي صوفيانه اي
از لذت گفتن ش امتناع كنم!‌


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

88/01/01 - 88/01/31

87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31



پیوندها

مائده
زهــره
آرویـــن
جــاليـــز
قلم و کاغذ
قـرار شــبانه
عــطيــــــــــه
اثــبات مـــــــا
كتابخانه عجيب
پیـــداي پنهـــان
هم كيــــش مــن
نســـيـــم حـيـــــات
غــزل ناب جوونــــــي
سياه سفيد خاكستري
خيلي دور خــيلي نزديــك
برای همه کس و هیچکس
هنوزم میشه عاشق شد
حدیثی که اش نمــیخوانی
آنجا تهران است- رادیو جـوان
مــديـريت موفق(آقاي خليلي)
كـــوچـــولـــوي غـــــزل فـروش
رد پـــــاي پــــائــيـــــــــــــــــــز
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin