من دلم تنگ شده اين زمين اما تو بودي كه انگار گفتي تو بودي كه مثل قاصدك ها هنوز واژه هاي گنگ رهايم نمي كنند...! اما و هنوز همين كافيست
براي باران
براي آوايی آشنا
براي فرشته ها...!
شايد
زيادي چرخيده است
بر نگرد
پشت سرت را نگاه نكن
گفتي انگار
كه من
بي من
و بي ديروز
و فردايم
بي تمام اسامي آَشنايان مهربانم
وقتي خودم مي شوم
رو به روي چشمان تو
تا هنوز زيبايم...
تمام سادگي كودكي ام را
دواندي
خنداندي
دور كردي از خانه
و بعد از تمام اين ها
انگار در گوشم رازي گفتي
و بعد
رهايم كردي...
و من
تا آسمان خدا
سقوط كردم
رها شدم
تو رسيده اي ديگر
به ملكوت خودت ...!
از عطر تو سرشارم
و از تكرار مكرر سياهي چشمانت
نفس ارمغان مي گيريم
براي قداست اين قعر حتي !
+ نوشته شده در 87/11/27ساعت 19:58 توسط سارا |
چه كسي گمانش را مي كرد كه از شهر مردگان چه كسي فكرش را مي كرد اين بني اسرائيل را كه مي توانست قيامت بياورد؟! اما
دوباره پيرمردي برخيزد و چنگي به ساز شكسته اش
از پس سالهاي سال خاك خوردگي بزند...!
و از همان شهر
دختركي كه استخوان هايش تا خاكسترها خاك شده
دوباره
به رقص برخيزد
و دو جرعه از ماه بنوشد
و روحي كه زندگي را از ياد برده و در خلسه ي پوچش رها شده
كاملا ناگهاني
هواي فرياد به سرش بزند؟
شمع هايي كه اجساد هزار پروانه
در جانشان نفوذ كرده است
عاشق شوند
و گل ها پس از پژمردن شاپرك ها دوباره رو به روي هرچه باداباد است
قد علم كنند... !
ديگر چيزي براي از دست دادن نمانده بود
و سايه هايي از بود و نبودم
تا يك قدمي هيچ رفته بود
تا سقوط سياه شده بود
تا مرگ آرميده بود
شايد مسيحايي تر از آن بودي كه هميشه گمان آدمي زادي بود...!
+ نوشته شده در 87/11/19ساعت 18:47 توسط سارا |
من خواب ديده ام من خواب ديده ام من خواب ديدم ....!
در شبي تيره !
در يك سياه سرد
كه سرمايش استخوان آدمي زادي را مي شكست
خواب ديدم
ماه بر روح من هزارباره مي تابد
و من براي هزارمين بار
حس تازه اي دارم
حسي شبيه بودن
كه در دنياي تو مرئي شده ام
عجب حس شگرفي ! عجب بودن شگفتي...
من هزار سال است كه خواب مي بينم
و تو
بي كوچك ترين واژه اي
تعبير تمام روياهاي مني...
آنقدر سر به هوا بودم و خيره خيره به ماه
مي نگريستم و مي گريستم و پاي مي كوبيدم و مي گريستم و مي خنديدم و مي رقصيدم
كه رسيدم به لبه ي پرتگاه
و نمي دانستم چه مي گذرد بر اين زمين پست
و همه چيز همان يك لحظه بود
كه از خواب پريدم
و حس كردم كه دستانت گرم
دستانم را احاطه كرده اند
و مرا از سقوط نجات داده اند
و مي لرزيدم از دلهره اي بي سابقه
اما چشمانت كه به من تابيد
+ نوشته شده در 87/11/16ساعت 22:39 توسط سارا |
فنجان ولرم چای را آرام آرام می نوشم کمی بیشتر چای می نوشم کمی بیشتر چای می نوشم زیادی تلخ است
کمی تلخ تر و سردتر از همیشه است!
به خوشی ها و غم هایم می اندیشم
که چقدر شبیه تخم مرغ شانسی شده اند!
بعد هم بلند بلند به تشبیه بچه گانه ام می خندم...!
اما خنده هایم...
شاید دیگر سال هاست که مرده اند
فقط...
کمی تلخ است !
می نوشم و می اندیشم به پروانه ها
که بی صدا زاده می شوند
و بی صدا عاشق می شوند
و بی صدا می میرند...!
بعد هم از نمی دانم چرا
های های گریه می کنم !
اما گریه هایم
شاید دیگر روزهاست که مرده اند
خیلی تلخ است
دیگر زیادی سرد شده است !
می اندیشم به دل های بی طاقتی که چه زود تنگ می شوند
می گیرند
می شکنند...!
راستی ببینم
تو که در آن چیزی نریخته بودی؟
نکند قبل از دم کردنش دستانت را به "حقیقت" آلوده بودی؟
این چای زیادی تلخ است!
+ نوشته شده در 87/11/14ساعت 16:2 توسط سارا |
به حکم واژه ها تمام این نذر را تصویر می کنم و تو اگر هستی به جان تو قسم چه احتمال پوچی! با این همه حالا تو اگر هستی من تمام وسعت نگاهم را نذر دیدن سپيدي بكر ماه می کنم بشنو مرا
که نمی دانم...!
بخوان واژه هایم را
من هیچ نگفته ام به مهتاب
من تمام واژه ها را
تنها شباهنگام
همصدای هیچ خواندم
من هیچ نمی دانم چه طور شد
گوش ماه را پر کردند
از بی صدایی دختربچه ای
که تنها به ماه می نگریست و می گریست
و باز می ماند از تکلم
من هیچ نگفته ام
و ماه رو گرفت از زمین...
من هیچ نگفته ام
مگر آنکه نگاه ها به حرف درآمده باشند
پوچ به قدر به حرف در آمدن دیوارها...
نگاه کن
قرص ماه حالا تنها یک هلال شده است!
که نمی دانم..!
به همان عقیق سبز
به همان چشمان سیاه
به همین سادگی هزار اشاره
قسم ت می دهم
که ماه را مانا کن!
در جان من...
تویی که هنور نمی دانم هستی...!؟
+ نوشته شده در 87/11/11ساعت 19:13 توسط سارا |
I'm about evanescing It seems Come back
But how it can be important when nothing makes sense to me?!
How it would stay
When every thing is changeable?!
I've lost my breath in shouting your name
For thousand years
And now
After my evanescing
You've just heard me
Come back darling
Maybe you see person
Who her natural is having this everlasting powerful love
Till last breath
You must have been close
You are always out of guessing
You can bring breath back to me
Like the first time
I believe you can price a piece of your sprit to me
This is vast enough for experiencing life again
And that same strong faith
+ نوشته شده در 87/11/09ساعت 22:0 توسط سارا |
من رنگ جدا شده از دیروزم من از یک معصومیت کبریایی وسيع نه ! نترس ! نامربوط هم نیست که بگویی : اما خدا می داند من سقوط کردم شاید هنوز
و به جان ماه قسم !
که این روزها نرم تر از باد قدم برمی دارم
و از ساده ترین کودک این شهر هم
رها ترم
به مه آلودترین صحنه ی زندگی پرتاب شدم
"تو از شاخه جدا شده ای"
که این پایین !
در همین گیر و دار
سپیدی نفس به نفس تو
که استعاره ای از سپیدی ماه است
بعد هزاران سال
هنوز بوی اولین آشنایی ازلی را می دهد
و هزار کبریای مقدس را هر ثانیه رو به روی من می شکند
و روحم را به معبدی پاك تر از تمام مقدسات زمین و آسمان می کشاند
جایی که عودهایی از عطر تو را می سوزانند...
به دل رودخانه ای که فرصت درنگ هم نگذاشته حتی!
و من تمام این خروش را تاب می آورم
و تمام آن فاصله های ممتد را
و تمام دردهای زمین را
اما سنگینی نگاه تو را....!
نه نمی شود
"اینجا برای از تو نوشتن مرا کم است! "
![]()
+ نوشته شده در 87/11/07ساعت 0:28 توسط سارا |
Sorry! Can you hear me?!
I'm hear down
In darkling
There is no way out
And I can't remember any thing before this dropping
I just think
The last scene which I saw
Was eyes which put my existence under question
If you are out there
Please help me
I don’t wanna come out
I just want your help to solve this intricate matter
How two black eyes could put a little girl in this depth
Is here just the point of a huge exclamation mark?!
What are you gazing at from up there? 
+ نوشته شده در 87/11/05ساعت 18:55 توسط سارا |
I'll tell you what!
And of course it won't be hard to understand
For who can read eyes
I'll tell you what
Hush! Hush!
Come closer
I'll tell you a mystery
A huge miracle's happened
And it sounds no one can see this
But you
Just you
Look at my eyes
I'm quite sure
You will find it out
You are the one who can read eyes
I'm sick of this blinds' torrent' !
! 
+ نوشته شده در 87/11/01ساعت 23:7 توسط سارا |