قلبم انگار كه از تپش افتاده است من آرامش م را حالا هم حالا اين قدرت ناخواسته من كه آخر سر از كار چشمان ت در نياوردم
اولين ثانيه هايي ست كه رو به روي تو آرامم
دنيايم را
با تمام انسان هايش
من
خاطرات م را
واژه هاي سبز دلم
همه و همه را
با تو فراموش كرده بودم
اگر باز تمام دنيا طردم كند
به خدا
كه
چيزي از تو درون رگ هاي من است
كه تسكينم مي بخشد
توانايم مي كند
و منم را رو به روي من مي نشاند
اين بود ماورائي
حتي مرا رو به روي رفتن تو
آرام كرده است ...
اما مشتاق آن ابديتي هستم
كه رازشان را فاش كند ! 
+ نوشته شده در 87/10/29ساعت 18:36 توسط سارا |
اگر از نگاهت فرار می کنم شاید دیگر طاقت درد با من نیست بگذار من هم به همان "ساده زندگی" بازگردم نگذار اینجا از این آتش های سوزان "نبودن " ت/م خاکستر شوم
اگر ناخودآگاه روی برمی تابم از رویت
از آن است که _می ترسم ! _
از سقوط بی هوا
از تمام شوقی که آنی به اعماق وجودم رسوب می کند
طاقت تولد و مرگ دوباره
طاقت بی تابی های لحظه افزون این سكوت هاي بي پايان
گم شوم در شلوغی همین عابران ناشناس
و بر دردهای کوچک لبخند بزنم
لبخندهای بزرگ !
چوب خط روزهایم را پر کنم برای آرزوهای دور
آرزوهای دیر...
می خواهم هروله ی نامت را در روح بی قرارم ساکت کنم
شگفتی اش را از تمام وسعت تو ،عادی بنمایانم
و اطمینانش دهم که باز
روزی
از هر کجای همین خاکی وسیع خودمان
سرش را به آسمان بگیرد
تو را خواهد دید
و مهربانیت را تا آخرین قدم
از روشنایی ات وام خواهد گرفت

+ نوشته شده در 87/10/24ساعت 15:31 توسط سارا |
تو بي خبر بودي تو بي خبر بودي يك نفر با هر گام ، تو را دنبال مي كند چند وقتي ست احساس مي كند
اما آسمان را كه مي نگريستي
دختركي از بازتاب چشمان شفاف ت
تازه رنگ آسمان را مي فهميد
از چشمانت ، سيب سرخ عشق مي چيد
و تو همچنان به آسمان مي نگريستي و بي خبر بودي !
و بي خيال آواز مي خواندي
يك نفر در نت صداي ت شناور بود
و تمام هارموني هاي دنيا را در صداي تو درك مي كرد
تمام روز قدم هايت را مي شمارد
مي روي .... مي آِيي...
و باز هم همين جايي.
اصلا انگار كه نفوذ كرده اي در فكرش !
و شب كه مي شود
از تمام آن روزهاي پرماجرا قصه مي سازد
و تو باز اينجايي
آنقدر ها هم بي خبر نيستي

+ نوشته شده در 87/10/21ساعت 13:30 توسط سارا |
نمی نویسم که بوی ترحم ناخواسته یا حتی خواسته ی خوف آور آدم ها عزیز دل...! یادم نرفته اما تمام این راه
مشامم را بسوزاند !
نمی نویسم که بخوانی
که می دانم هرگز نخواهی خواند
فقط می نویسم که این دل بی قرار آرام شود
که یادم نرود چوب خط امروز هم
این گونه
با هراسی از نبودن ناگزیرت سیاه شد !
چقدر سخت است حتی گمان نبودنت
انگار هزاران سال است که روی همین صندلی خشک و چوبی
خیره به چشمان سیاهت
وا مانده ام...
و درست مثل آن است
که در تمام این سال ها
از یاد برده ام که رفتنی هم هست...
روز اول
همان ابتدای راه بود
گفتم پرهایم را به هیچ چیز نخواهم بست
مبادا پرواز را از یاد ببرم
اما ببین
دیگر پرهایم سوخته اند !
رنگ منطق کجاست ؟!
در تمام آن مکث نگاه ها
که انگار درخششی از معجزه ای بزرگ بودند
یا شاید هم مقصد دور تمام راه های طول و درازي
که از ازل در پی مقصدی آغاز گشته بودند
باز هم انگار
چیزی جا مانده بود
نمی دانم شاید همان واژه هایی که
یک نفر در خواب
قبل از تمام این حادثه ها
در گوشم خوانده بود
همان حروف ساده ی
"دوستت دارم "
که هنوز كه هنور است بر شانه هایم سنگینی می کند !

+ نوشته شده در 87/10/16ساعت 8:2 توسط سارا |
بيا قصه را ساده تر از آن چه آغاز من از تا اوج رفتن و شايد "هرگز" نرسم ! ببخشيد به خدا
و تكرار كرده ايم باز گوييم !
بگذار از همين تويي كه رو به روي مني
اما نه از براي من !
همين تويي كه نظاره ام مي كني
اما چشمانت در پي من نيست !
همين تويي كه ساده سخن مي گويي
ساده اسم م را صدا مي زني
ساده كنارم مي نشيني
ساده مي خندي
ساده بنويسم !
و با سر به زمين افتادن مي ترسم
من هنوز آن قدرها مجنون نشدم
كه "ليلي بودن تو" بايسته ي آن است
چرا كه هرگز در پي اثبات نيامده ام!
و باز هم
- هرگز !
اما
من فقط از دور
از همين فاصله كه حتي به خيال تو هم نرسد ! شايد !
با همان بي خيالي ظاهري بچه گانه ام
براي چشمان هرگزت
شعري سروده ام
كه هرگز برايت نخواهم خواند !
و آن شعر را تا هميشه در سكوتي كه در آن زاده شد
تكرار خواهم كرد
تا مانا شود
ريشه بدواند
و بگذارد شكوفه دهم !
هنوز هم از همين دور
از همين ناممكن !

+ نوشته شده در 87/10/12ساعت 8:15 توسط سارا |
بی صدا برای الهه ی طلایی خفته در من می خوانم بی صدا برای الهه ی طلایی خفته در من می خوانم دل برکن از این روزهای شلوغ الهه ی طلایی !
تا بیدار شود
رها شود از تمام این راه های بیراهه
که مقصد تمامشان "نرسیدن" است
الهه ی عاشق !
قسم به پاکی عشق افلاطونی ات
دنیا از این همه اندوه تو
کوچک تر است
و جهان
برای تحمل حجم سنگین شوق ت
زیادی خسته است
از تفكر بي سرانجام به سوال هاي جاهلانه ي هستي
تا آخر دنیا
نگریستنی بیش نمانده
یک جرعه از این نگاه بنوش
و بعد تا انتهای مرگ رها شو...
تا آخر دنیا
یک قدم بیش نمانده
گیسوان سیاهت را به عشق عطر آگین کن
تمام غم هايت را به باد بسپار
تا آخرین نفس
فریاد های تا امروز خفته ات را بخوان
لحظه ای عاشق ترین عاشق باش!
متزلزل ترین قلب !
بگذار لحظه ای نبض زمین در دستان تو بتپد !
و بعد
با اطمینان این که زندگی کرده ای
بمیر
آسوده بمیر ! 
+ نوشته شده در 87/10/09ساعت 19:8 توسط سارا |
دستانت بي هوا سپيده دم بود دستانت هنوز بر دستانم بود نه من بودم
از دور ترين نقطه ي هستي بر دستان سردم
هجوم آورد
قلبم هزار تكه شده بود
نفس هايم بريده بريده بود
مثل همان روزهاي اول
مثل همين هميشه و هنوزهاي بي پايان
و من زير باران لبخندهاي مهربانت مي رقصيدم
و سرشارترين بودن را نفس مي كشيدم
خنكاي هوا مست كننده بود
اما ديگر انگار چشمان من نبود كه مي ديد
قلب من نبود كه مي تپيد
نه تو هم نبودي !
نيستي بود انگار
سوار بر حباب خالي حقيقت
كه تا دورها
"ما" ي ماورايي را مي برد
قلبهايي نزديك
در مرز باريك يكي شدن
مي تپيدند انگار...
نه تو !
رويا هم نبود
حجمي از ما بود كه مي تپيد
انگار !
+ نوشته شده در 87/10/05ساعت 11:16 توسط سارا |
از رهایی نمی ترسم هرگاه که دستانت را از پس بدرقه ی یک کبوتر تهی می کنی اصلا این همه طفره برای چه ؟ اما خیالم باز آسوده است
از رفتن و حتی نگاهی به پشت سر نینداختن
از سرمای تهی شدن نمی ترسم
آشیانه می سازی برای کبوتر دیگری...
و هرگاه داستانی پایان می گیرد
دستانت برای نوشتن داستان تازه ای نفس تازه می کنند
و هرگاه عادت کهنه ای را به دست باد می سپاری
هر چند که می پنداری ترکش مکافات است
دوری اش را در عادت تازه ای فراموش می کنی...
مي خواهم بروم
و حدس نمي زنم براي اين اتفاق ساده
اين همه ايما و اشاره لازم باشد
می خواهم بروم
بی نگاهی به پشت سر
آنگاه شاید روزی قاصدکی خبر بیاورد
که نگاهی
از پس رفتن ناگزیرم
می گرید !
و می دانم که نگاه ها هم باز
به نگاه های تازه عادت خواهند کرد...! 
+ نوشته شده در 87/10/01ساعت 8:40 توسط سارا |