تبليغاتX
*بــودای طــلایی*

*بــودای طــلایی*

صد آه بر آورم ز آئینه ی دل * آئينه ی دل ز آه روشن گردد

بر باد مي نويسم و سرنوشت اين خط ها
هيچ مهم نيست !‌
مهم آن است كه قبل از هر واژه ي اين دلنوشته ها
بر  روح من و بر روح تك تك اين لحظات
واژه هايي از نور حكاكي كرده اي...

ديگر طوفان و احتمال و هراس
هيچ چيز را از خاطره ي اين زندگي
پاك نخواهد

و چه كسي معناي اين رهايي را خواهد فهميد
آنگاه كه خود را تنها آزاد شده به دستان معصوم تو مي بينم !‌
حالا تا هرجا كه پر بزنم
تا هر دور
تا هر بي نهايت
من باز دل بسته ي همان دستان معصوم ام
هنوز هم گاهي
پنهاني
مي گريم


+ نوشته شده در 87/09/25ساعت 18:28 توسط سارا |


يك كابوس ساده
و هجوم هزار احتمال بي هوا
مرا حتي از برداشتن يك گام ديگر به شك مي اندازد!‌

و من در ميانه ي همين هميشه ي جاري
سرشارم از خواستني
پاك
معصوم
و سپيد

و حتي خيال يك نگاه زهر آلود
حتي در خواب
هزارباره دلم را مي لرزاند
و ساده نفس هايم را تا عدمي تاريك
خاموش مي كند
تب مي كنم از سردي اين مرگ‌

دلم هواي يك خواب بي خيال دم صبح را كرده
دلم هواي يك خيال آسوده
يك گفت و گوي بي آداب و بي قاب و ضابطه
دلم هواي يك هواي تازه كرده
بي دغدغه هاي تكراري...

آخر
يا آسوده كن اين خيال مشوش را 
يا آسوده ام بگذار !‌...

+ نوشته شده در 87/09/19ساعت 22:14 توسط سارا |


تمام نوشته هايم  را حراج مي كنم
از تكرار خاطره بي زارم
همه را به دست باد مي سپارم
 
سرزنشم نكنيد !‌
به پوچ رسيده ام
به شجاعتي كه بي رو در بايستي
كمي هم بوي حماقت مي دهد !

اما بگذار تمام اين پوچي
تمام اين حجم خالي
بي تكلم خاطره اي ،‌
با صداي همين حالاي تو
با همين تبسم به قول خودت حقيقي !‌
سرشار شود

و اين همان تثبيت گذشته و حال و آينده ي من است
كه در چشمانت مي ايستد...

مي خواهم به اندازه ي تو رها شوم
از حصار تمام اين تكرار ها
سرم را بالا بگيرم
و باور كنم كه دنيا بزرگ است
روح من هنوز در پي انديشه ي جاودانه ي آزادي ست !‌
و از اين تنگناي مخمصه
چشمانت
همان اشارت ساده
تنها راه رهايي ست !‌

تمام نوشته هايم را حراج مي كنم
مني كه با تو زنده شد و  آن ديروز روشن
همواره زنده است
مگر نه آن كه روح چشمان جاودانه ات
بر آن ها دميده است؟!

+ نوشته شده در 87/09/14ساعت 17:15 توسط سارا |


من غرق شده ام
در سياهي چشمان تو

اين چشم ها سهم كمي نيست از بودن !‌
و من تمام صبر ِ‌ فاصله را...
تمام صبر ِ‌سكوت را...
تمام صبر ِ بي تو بودن را
به همين جان غرق شده مي خرم !

تا آسمان را...
تا ماه پاك و بكر و سپيد را ...
مي چرخم و مي رقصم و به ماه خيره مي مانم
بر اشك هاي گرم خويش پا مي گذرام
و اسمت ،
نهاني ترين واژه ي هستي را
فاش مي كنم !‌
فرياد مي زنم.

هراسي باقي نمانده
نه از پچ پچ تلخ باد
نه از انعكاس صدايم
نه از تعبير لبخند ها !‌

چشمانت
شايد
بيش از حد
مرا از من گرفته است ...
من غرق شده ام !‌

+ نوشته شده در 87/09/06ساعت 17:48 توسط سارا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اين حرف آخر نيست!‌
به ارتفاع ابديت دوست ت دارم
حتي اگر
به رسم پرهيزكاري هاي صوفيانه اي
از لذت گفتن ش امتناع كنم!‌


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

88/01/01 - 88/01/31

87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31



پیوندها

مائده
زهــره
آرویـــن
جــاليـــز
قلم و کاغذ
قـرار شــبانه
عــطيــــــــــه
اثــبات مـــــــا
كتابخانه عجيب
پیـــداي پنهـــان
هم كيــــش مــن
نســـيـــم حـيـــــات
غــزل ناب جوونــــــي
سياه سفيد خاكستري
خيلي دور خــيلي نزديــك
برای همه کس و هیچکس
هنوزم میشه عاشق شد
حدیثی که اش نمــیخوانی
آنجا تهران است- رادیو جـوان
مــديـريت موفق(آقاي خليلي)
كـــوچـــولـــوي غـــــزل فـروش
رد پـــــاي پــــائــيـــــــــــــــــــز
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin