بر باد مي نويسم و سرنوشت اين خط ها ديگر طوفان و احتمال و هراس و چه كسي معناي اين رهايي را خواهد فهميد
هيچ مهم نيست !
مهم آن است كه قبل از هر واژه ي اين دلنوشته ها
بر روح من و بر روح تك تك اين لحظات
واژه هايي از نور حكاكي كرده اي...
هيچ چيز را از خاطره ي اين زندگي
پاك نخواهد
آنگاه كه خود را تنها آزاد شده به دستان معصوم تو مي بينم !
حالا تا هرجا كه پر بزنم
تا هر دور
تا هر بي نهايت
من باز دل بسته ي همان دستان معصوم ام
هنوز هم گاهي
پنهاني
مي گريم 
+ نوشته شده در 87/09/25ساعت 18:28 توسط سارا |
يك كابوس ساده و من در ميانه ي همين هميشه ي جاري و حتي خيال يك نگاه زهر آلود دلم هواي يك خواب بي خيال دم صبح را كرده آخر
و هجوم هزار احتمال بي هوا
مرا حتي از برداشتن يك گام ديگر به شك مي اندازد!
سرشارم از خواستني
پاك
معصوم
و سپيد
حتي در خواب
هزارباره دلم را مي لرزاند
و ساده نفس هايم را تا عدمي تاريك
خاموش مي كند
تب مي كنم از سردي اين مرگ
دلم هواي يك خيال آسوده
يك گفت و گوي بي آداب و بي قاب و ضابطه
دلم هواي يك هواي تازه كرده
بي دغدغه هاي تكراري...
يا آسوده كن اين خيال مشوش را
يا آسوده ام بگذار !...
+ نوشته شده در 87/09/19ساعت 22:14 توسط سارا |
تمام نوشته هايم را حراج مي كنم اما بگذار تمام اين پوچي و اين همان تثبيت گذشته و حال و آينده ي من است مي خواهم به اندازه ي تو رها شوم تمام نوشته هايم را حراج مي كنم
از تكرار خاطره بي زارم
همه را به دست باد مي سپارم
سرزنشم نكنيد !
به پوچ رسيده ام
به شجاعتي كه بي رو در بايستي
كمي هم بوي حماقت مي دهد !
تمام اين حجم خالي
بي تكلم خاطره اي ،
با صداي همين حالاي تو
با همين تبسم به قول خودت حقيقي !
سرشار شود
كه در چشمانت مي ايستد...
از حصار تمام اين تكرار ها
سرم را بالا بگيرم
و باور كنم كه دنيا بزرگ است
روح من هنوز در پي انديشه ي جاودانه ي آزادي ست !
و از اين تنگناي مخمصه
چشمانت
همان اشارت ساده
تنها راه رهايي ست !
مني كه با تو زنده شد و آن ديروز روشن
همواره زنده است
مگر نه آن كه روح چشمان جاودانه ات
بر آن ها دميده است؟!

+ نوشته شده در 87/09/14ساعت 17:15 توسط سارا |
من غرق شده ام تا آسمان را... هراسي باقي نمانده چشمانت
در سياهي چشمان تو
اين چشم ها سهم كمي نيست از بودن !
و من تمام صبر ِ فاصله را...
تمام صبر ِسكوت را...
تمام صبر ِ بي تو بودن را
به همين جان غرق شده مي خرم !
تا ماه پاك و بكر و سپيد را ...
مي چرخم و مي رقصم و به ماه خيره مي مانم
بر اشك هاي گرم خويش پا مي گذرام
و اسمت ،
نهاني ترين واژه ي هستي را
فاش مي كنم !
فرياد مي زنم.
نه از پچ پچ تلخ باد
نه از انعكاس صدايم
نه از تعبير لبخند ها !
شايد
بيش از حد
مرا از من گرفته است ...
من غرق شده ام !
+ نوشته شده در 87/09/06ساعت 17:48 توسط سارا |