زبان واژه بند آمده از سحر حضور تو ! و حالا خوب نگاه كن خوب نگاه كن
همين زباني كه قصه ي صبوري خواند تمام نبودنت را...
و بي قراري ها را به هم وصله كرد
مردانه ايستاد پاي هرچه دوري و طاقت و فاصله بود.
هر گام تو
نور باران اين خلوت بكر و دست نخورده است
هيچ چيز تغيير نكرده است
فقط چشمان منتطر دختركي خيره به آسمان
دوباره پر از شوق مي شود
پر از نور مي شود
و باز خيره به آسمان مي ماند
زبانش بند آمده
شايد كسي از اشك بي صداي حلقه زده بر چشم ش
هزار راز نهان بيابد
اما بر زبانش مهر زده اند انگار !
هيچ چيز تغيير نكرده است
دخترك هنوز افسون افسانه هاي توست
حتي وقتي آنها را در گوش آسمان پچ پچ مي كني !
دختركي هنوز با دست تكان دادن هاي تو زنده مي شود
و باور مي كند كه هست!
و از اشك هايي كه مطمئن است آن بالا بالاها براي ماه نمايي ندارد
تر مي شود !
زنده مي شود !
+ نوشته شده در 87/08/29ساعت 15:27 توسط سارا |
تو باز رو به روی منی و حالا من پر از شوق رفتنم دیگر بهانه ای نیست
و من در هجوم فریادی از شوق
نمی توانم دیگر حتی یک نفس به سکوت قناعت کنم.
زمستان ما شیرین تر از همیشه رنگ بهار دوباره گرفته
و من ایمان دارم
که بهترین پرواز فصل
ازان بال های ماست
بال هایی که با عشق تطهیرشان کردیم
شوق تکاپو
که از گرمای نگاهت تا عمق وجودم شعله می گیرد.
آمده ای
و معترفی که دلیل آمدنت منم
پس مرا از نو آغاز کن
مرا هر لحظه تازه کن
و باور کن که دیگر من هم از تو ام
وقتی تو باشی
دیگر حتی فرصت اندیشیدن به جنجال و طوفان و باران و بهانه نیست!
وقتی لبخندهای بی دریغ ت
بي درنگ
هزار در بی کلید را بر من بگشاید
تا انتهای این کوچه ی کوتاه را
بی وقفه می دویم
و می خندیم
به آواز پرنده هایی گوش می سپاریم
که کوتاه دم با هم بودن را
مانند بی خیالان عاقبت
جشن می گیرند
+ نوشته شده در 87/08/22ساعت 17:13 توسط سارا |
حياتِ نشات گرفته از جسارت حوا حيات نشات گرفته از جسارت حوا حيات نشات گرفته از جسارت حوا حيات نشات گرفته از جسارت حوا
بر زمين، سرگردان مي چرخد
انگار كه در خواب قدم بر مي دارد
نگاهش در جست و جوي دليل بودن هاست!
فراموش نكرده است كه
بر زمين رها شد !
در آئينه ي چشم همين زميني ها شكست
عاشق شد
و زير باران اشك هاي ساكت ش
روي همين زمين خاكي
همين زمين به قول آنها : - پوچ
جوانه زد
شكفت
تازه ي تازه
و شد انكار هر چه نبودن است
هرگز پشيمان نيست از جسارتش
فقط كمي خسته است !
از سوال هاي بي پايان و گنگ و بي پاسخ !
از اين همه منطق و اثبات و فلسفه
كه هر كه از پس و پيش
مي خواهد فرياد كند ...
اين همه منطق براي مساله اي به سادگي "بودن"
ستاره اي هنوز هم كه هنوز است
عيان دليل اين "بود" را نكرده !
شايد كم كم دارد دغدغه ي اين سوال ها را از خاطره ي زمين پاك مي كند
و مي انديشد
كه تنها بماند و ديگر
به هيچ هم نينديشد. حتي !
+ نوشته شده در 87/08/16ساعت 19:20 توسط سارا |
من رها شدم اما سرانجام من رها شدم! ديگر هراسي از نبودها نيست! و آناني كه از ما باشند به ما خواهند پيوست!
ديري بود كه خود را فراموش كرده بودم
مات و مبهوت
با شوق كودكانه ام
غرق چشمان معصوم ات
و مست حرف هاي شفاف ات
رها شدم !
رهايم كردي
از تو
تا خودم !
تا برسم به لمس زندگي!
لمس سرماي زندگي ...
بي هيچ هراس دروغين كه بپوشاند مرا
از اين سردي...
از اين سختي...
با نيروي ماورايي
ارمغان حضور جاودانه ات
و رد پايت بر روح خسته ام...
سختي هست ... سردي هست... اما هراسي نيست
حتي اگر تا بي نهايت
تنها
رو به جهت مخالف باد
پيمان بسته ي دويدن باشم ؛
مي دوم
مي جنگم
براي تويي كه دليل تمام استواري مني!
+ نوشته شده در 87/08/09ساعت 18:10 توسط سارا |
باران هم آمد انگار نه انگار که دلی پر می زد باران هم آمد باران هم بی تو باران نیست
بی صدا پشت همین پنجره نشست
و بعد...
بر زمین خشکید!
برای رقص سرانگشتانش بر زمین خواب! زمین خسته!
بی انکه تو خوانده باشی اش!
بی انکه بر شوق کودکانه ی ما لبخند زند!
چه بی هیاهو...
حتی اگر ابری چون من
از غرور ابر بودن ش ببارد! بی وقفه ببارد
و حتی خم به ابرو نیاورد
از نبودنی که وجودش را به تهی کشانده...
+ نوشته شده در 87/08/06ساعت 22:52 توسط سارا
نمي دانم چه طور بي هوا باران مي باريد غريبه كه نيستي عزيز دل! اما با اين همه
رنگ سرخ آفتاب پريد !
دنيا لرزيد
و باران باريد...
باران باريد...
قيامت بود انگار!
و ويراني ِ من
شكستنم
و گريختنم از خود!
هوا تيره و روشن بود
اما در همان هول و هراس
در همان خاكستري هاي پر غبار
چشمانت با درخششي عجيب مرا مي خواند
با شوقي بي بهانه
سرشار از مهرباني ساده !
و من اشك مي ريختم ... من راه را گم كرده بودم!
مي ترسيدم
مي ترسيدم
مي گريختم
گرماي حضورت ناخواسته آرامم كرد
دستان ت بر شانه ام بود و آرام آرام نفس هايم باز مي گشت
و آرام آرام ، آرام مي گرفتم
و نرم نرمك جوانه مي زد
تپيدن را به ياد مي آوردم
دلم تنگ شده براي همان شكستن حتي...
همان وحشت و باران....
و بعد از نو نوشته شدن
براي صدايي كه بخواند نام مرا
تا آرام بگيرم...
تو از جنس ماندن نيستي
تو را بايد سپرد به تمام آنهايي كه خسته اند
و رويش را از ياد برده اند
كه با لبخند مهربان ات
كه ارمغان ازل است انگار
دوباره زنده يشان كني...
با همان نفس مسيحايي!
+ نوشته شده در 87/08/02ساعت 20:9 توسط سارا |