اینکه می دوم و نمی ایستم و می گذرم اینکه می روم کاش جای حضورت اینگونه خالی نمی ماند...
نه اینکه سنگدل ام
نه اینکه بی رحم ام
نه اینکه روزمره را از برم
نه !
به خدا نه...
چاره ای نیست
اگر بایستی
اگر از پا بیفتی
زخم ها آنقدر هست که برخواستن را از یادت ببرند...
نه اینکه فراموشکارم
نه ...
این رسم و آیین توست که تا هنوز در من جاری ست
این آن است که از من می خواهی
و من برای هرچه از من بخواهی حاضرم...
با این همه
از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان
این روزها حسی رنگ آنچه دلتنگی می خوانندش
لحظه ای فکر این عابر خسته را رها نمی کند!
با این همه
چاره ای نیست!
باید گذشت و گذاشت که بگذرد
نباید ایستاد
بهانه برای فروریختن زیاد است
اما چیزی هست که مرا باز می دارد
از فرويختن! از ايستادن
و هر چه كه هست
اگر چه درون من است
اما رنگ توست!
انگار قطعه ای از روحت در من جا مانده است...!
+ نوشته شده در 87/07/24ساعت 18:47 توسط سارا |
من هنوز یادم نیست ماه از کدام سوی پرچین ما، من هنوز نقطه ی آغاز قصه را به یاد نمی آورم اما خوب یادم هست که پیش از آن تابشی اما طلسم این خواب ها را در هم شکست ! ماه بر سر این پرچین ماندگار نیست
تا دل آسمان حیاط مان بالا آمد
و تابید
مهربان تابید
مثل خواب بود...
دلی بود که انتظار ماه را هرگز نچشیده بود
و حرف هایی هرگز آتش ناگفته ماندن را نسوخته بودند!
روحی ، سپیدی مهتاب را آشنا دید
نگاه ش از نور ماه لبریز شد
واژه هایش پاكي ماه را خواند
و دستانش صداقت ماه را نوشت
اما کسی آنقدر از ماه نوشت که دستانش
تمام مرز سیاهی شان را تا همرنگي ماه دریدند!
ذهن اش پر شد از چيزي شبيه "انعكاس"
به همين سادگي ! 
+ نوشته شده در 87/07/18ساعت 18:19 توسط سارا |
من تشنه ی غرق شدن بودم اما من در عمق سیاهی چشمان ات ، زنجیر شدم تا پرواز بیاموزم
تشنه ی عدم
حتی اگر روح م مدام نهیب می زد :
-تو از جنس تازه ی زندگی هستی
اما چیزی در من فروریخته بود
چیزی شبیه منطق ... شبیه دلیل ... شبیه اثبات!
كه ديگر به اين سادگي ها دست بردار نبود...
من روزها بود که جاودانگی را از یاد برده بودم
و چشمان سیاه ات ، پرغرور
یک غرق شده ی شیدا می طلبید...
و طلبیدن تو همانا و غرق شدن بی درنگ من همانا
سپیدی امید یافتم!
ساحل از نو پیدا شدن
صبح آغاز بیداری...
و از جای نوازش های مهربان ت بر شانه ام
دو بال روئید...
آنگاه با دستان معصوم تو راهی شدم
تا همسایه ای نزدیک
تا جاودانگی...
+ نوشته شده در 87/07/12ساعت 12:9 توسط سارا |
سايه ي سياه سكوت به آهنگ گام هايت شكست...
انگار ديري بود كه براي سرشار شدني ، تهي مانده بودم.
و وقتي آمدي ؛
عاشقي ساده ترين و دل انگيز ترين سرود بودن شد.
و بهت تمام دردهاي عالم با يك "ســلام" مهربان فروريخت.
... هنوز باور اين همه ساده زيبا بودن و پر شكوه پايدار ماندن سخت است!
باور لحظه هايي كه قشنگ ترين ثانيه هاي بودن شد.
حالا اگرچه بالا و پايين جاده زياد شده است ؛
اما هنوز هم كه هنوز است
بودن ات ،
بود طلايي ات ،
مژده ي باور ارزش اين همه سختي است.
نگاه ات ،
حتي آن گاه كه خسته است؛
سرآغاز تمام تكاپوها و جاري شدن هاست.
تو آيينه ي باور بال هاي مني
و تا وقتي رو به روي مني ،
بال گشودن سرشار ترين لذت دنياست...

+ نوشته شده در 87/07/07ساعت 21:55 توسط سارا |
گاهي فكر مي كنم كاش مي شد از بار سنگين حرف هاي ناگفتني كم كرد كاش مي دانستي به خدا تقصير من نيست ! من از سهم ناچیزم از بودن بي پايان ت هم كاش مي دانستي
كاش مي شد وقتي فقط براي يك قدم نزديك تر شدن
خودت را به آب و آتش مي زني ،
دور شدن ات را به نظاره ننشيني
خداي من اين چيست ؟!
درد تازه ؟
من خسته ام بس كه رفتم و بي راهه رفتم
شانه خالي كردم از به زبان آوردن حرف هايي كه وجودم را به آتش مي كشانند
و ناباوري آن چه از آمدنش مي ترسم
و آخر هم آمدنش به پايم نوشته مي شود
كاش مي دانستي
كاش مي دانستي
که نگاه هاي پر واژه ات كه در ادراك معنايشان وا مانده ام
چه قدر عذابم مي دهند...
راه ها همه بي راهه اند ...
زبان ها همه نا توان...
و درد ها همه عميق...
اين نگاه ها را برچين
مگرنه
به صداقت بي پايان عشق م قسم
آب مي شوم
ساده گذشتم
اما به خدا دردهاي من
عميق تر از اين ظواهر ساده اند
نه من
نه دلبستگی پاک م
نه حرمت فاصله ی بی پایانمان
هیچ یک در این سادگی بی خیال تظاهری
خلاصه نشده اند! 
+ نوشته شده در 87/07/02ساعت 21:37 توسط سارا |