تازگي ها شده ام درست مثل پرنده ها راستي ديروز از آن روزهاي پاك طلوع ات مي گفتي نمي خواهم هي ساده و بچه گانه اما ايمان دارم به روزي كه جاودانه تر از آن خواهی ماند که حتی فکرش را کنی من حدس می زنم و من تا آن روز می دوم می دوم
چه طور بگويم
احساس مي كنم بايد از همه چيز دل بكنم
تمام گره هاي سخت محكم شدن به زمين را پاره كنم
هرچند كه هرروز دارم گره بر گره مي افزايم
انگار دارم بار و بنه جمع مي كنم براي يك سفر طولاني
اما اصلا نمي دانم كجا
چه طور
چرا !!
کمي ترسناك است
دل كندن را مي گويم !
كمي بيشتر از آنچه هميشه گمانم بود.
از آتشي كه در آن روزهاي سرد تكرار، بر روح م زدي
و از اشتياقي كه تا هميشه زنده است
باورم نمي شد يادت مانده باشد...
تمام آن روزها به روشني آيينه
بعد تصور واهي اينكه حافظه ي تو هم مثل من
در آن روزهاي تكرار ناشدني وا مانده باشد ،
شيرين ترين لحظه ي دلبستگي معصومانه ام شد!
سر انديشه ام را شيره بمالم
من نمی گویم بی تو کم می آورم
مثل شمع آب می شوم
کم می شوم
هیچ می شوم
من از عشق های پست بیزارم!
درست مثل تو
آن روز حتما انقدر وقت هست که تا غروب نیامدنی اش از دل بگوییم
آن روز حتما دغدغه های سخت و ممتد زمین رهایت کرده
آن روز حتما انقدر حرف ها پشت دیوار سینه ها
خود را به این طرف و آن طرف نمی کوبند
هنوز در آسمان خدا
جایي برای ما باشد
حتی اگر زمین زیادی تنگ باشد
انقدر که خنده های ما ستون هایش را به لرزه در آورد
آسمان خدا هنوز وسیع است
من نمی ایستم...
پشت به طوفان انكار عشق
پشت به جنجال عشق هاي ضعيفِ از پا درآورنده
تا مرگ!
+ نوشته شده در 87/06/29ساعت 0:3 توسط سارا |
کم کم به باور بال های پروانه می رسم این نهالی که کاشتی مرا به خاطره این همه ایما و اشاره من احساس می کنم
به استقلال تفکری که رنگ زندگی می دهد...
این نهالی ست که تو کاشتی
و اگر چه تا همیشه ی ابدی بوی دستانت بر ساقه اش خواهد ماند
اگر چه هر برگ ش را به امید دیدار کوتاه چشمانت رو به روی آفتاب می گستراند
اگر چه آهنگ رقصیدن هایش در باد تکرار صدای توست
واگر چه که این اگرچه های ممتد می خواهند نگذارند که بگویم
اما من پایدارتر از همیشه رو به روی این طوفان گریختن ها می ایستم
و پایدار از عشق تو
می گویم :
حالا دیگر من بی تو هم پایدارم !
همین که تا ابد بوی دستان مهربان ات را می دهد
همین که همیشه فرار کرده از به قول خودش "ابتذال وابستگی"
امروز
رو به روی تو
با روحی سرشار که در کنار روح ت به این طراوت رسید
و با اندیشه ای که رد پای جاودانه ی عبورت را تا همیشه بر روی خود خواهد داشت
با خاطره ی یکتای بودن ت که هرگز همانندش تکرار نخواهد شد
به استقلال می رسد
که البته همگی روح حقیقت است، می بخشید
در پس تمام این دل نوشته های پر احساس هم
اگر خوب نگاه کرد ،
می شود به منطق رسید
منطقی که هنوز از عشق سرشار است
و عشقی که هنوز از اوج پایدار است...
و من
مغرورم
به حسی که نگذاشتیم به ابتذال کشیده شود
نگذاشتیم ! 
+ نوشته شده در 87/06/26ساعت 5:36 توسط سارا |
من دلم مدام بهانه مي گيرد. آن گاه تو با لبخندت و آواي بهشتي ات
حدس مي زنم دوباره بچه شده ام.
بچه تر از هميشه...
دلم تنگ شده است براي يك بازي ساده
پر قهقهه و بي خيال.
دلم لك زده براي يك قايم باشك
من چشم بگذارم و تنها تا انتهاي تحمل اندك كودكانه بشمارم
و تو قايم شوي !
هر جا كه دوست داري...
و من
مثل هميشه با اينكه مي دانم پيدايت نخواهم كرد
دنبالت بگردم...
حتي لاي كتاب قصه هايم را...
بعد نگرانت شوم
و صدايت كنم...
و بعد ميان حروف اسم ت و اشك هاي نگرانم گم شوم
مرا صدا كني
و من بي درنگ
دوباره پيدا شوم!
دلم لك زده براي يك قايم باشك....
+ نوشته شده در 87/06/22ساعت 17:24 توسط سارا |
در تلاطم این روزهای پر حیرت و پر حادثه ،
این روزها که نگاهم
مدام از دلهره های تازه می لرزد
و انگار دردهای عمیق
اما شیرین
به جانم رسوب می کند
وقتی در تابش نگاهت زنده می شوم
و تا بی نهایت جاده
قدم از پس قدم
بی وقفه می دوم
همین روزهایی که انگار رویای سپیدی
دنیاهای دورمان را
در تقاطعی رو به روی هم نشانده؛
انگار دستانم بر سر یک عهد نانوشته مانده اند
که تنها از عابر این روزها بنویسند
و بس!
از تعبیر معانی بودن
در چشمان سیاه ات!
دنیای سرد من به حرمت آمدنت فروریخت
و تو نمی دانستی
اما
بر ویرانه های دنیای سال ها و ماه های تکرار یک مرده قدم می زدی!
قدم می زدی و
یک به یک همه چیز تازه می شد.
حالا حتی پرنده های این حوالی هم مست از بوی تازگی ،
هر شب خواب عید می بینند.
چه رسد به دل ساده ی من که در انعکاس نگاهت ،
هر لحظه از نو سرود بودن می خواند.

+ نوشته شده در 87/06/16ساعت 13:53 توسط سارا |
راه طولانی ای را دویده ام! راه طولانی ای را دویده ام! راه طولانی ای را دویده ام! خسته نیستم...
در جاده که بودم ،
تنها خیال نگاه تو دلیل دویدن های بی پایان بود.
و حالا که رسیدم...
حالا که رسیدم باز زبانم ،
از گفتن آن چه تمام راه از ترس فراموشی زمزمه اش کردم ؛
آن چه کلماتش را با تمام وسواس بالا و پایین کردم ؛
ناتوان است!
راستی نگفتمت؟
آدم های کنار جاده همه از دویدن های بی وقفه ام متحیر بودند!
چهره هاشان دیدنی بود.
به گمانم از معجزه ی "عشق" بی خبر مانده اند...
مقصدم را کسی حتی گمان هم نمی کرد...
مقصد ، تمام دوری ای ست که تو آینه وار در تمامشان حاضری و نیستی!
و من مثل همیشه تجلی این آئینه ها را پاس می دارم... عزیز می دانم.
نگران نباش!
هذیان هم نمی گویم.
این اشک ها هم که می بینی؛
لبخند های من است که انگار در بازتابشان وا مانده ام!
با این همه ،
از تکلم واژه های پیش ساخته معلولم!
می دانم که می بخشی ام.
مثل همیشه
با آن لبخند های عمیق مهربان ات
لبخند های بی دریغ...
+ نوشته شده در 87/06/13ساعت 11:30 توسط سارا |
خیالی نیست ! دیگر هراس تعبیر رویای غریب و لبخند تلخ را به دست باد می سپاریم. حالا برخیال ابر می نشینیم و ستاره می چینیم. وقتی تو هستی خیالم از به زنجیر بودن تمام دردها، جمع است.
تا نهایت سوختن می سوزیم.
تا نهایت دویدن می دویم.
تا نهایت بودن می مانیم.
تا بی نهایت عشق عاشقیم!
کاش می دانستی تا درون استخوان هایم چه گونه آزادی را حس می کند!
چه شور استواری!
گمان نمی کنم حتی هراس مرگ هم ویرانش کند!
وقتی تو هستی ، هستِ من ، چونان که باید است.
مگر نه آن که رضایت چشمانت و باور قلبت نهایت زندگی است؟!
وقتی تو هستی دیگر خیالی نیست
تا بی نهایت عشق عاشقیم! 
+ نوشته شده در 87/06/10ساعت 10:45 توسط سارا |
من قدر این روزها را می دانم. مسافر همیشه ی من! تمام این روزها به تقدسی عجیب گره خورده اند.
قدر لبخندهای کوچک و کوتاه ات را ،
من قدر تمام لحظه های پر شکوه با تو بودن را می دانم
روزهایی را که با حضور تو ورق می خورند، با تمام وجود حفظ می کنم.
واژه واژه ات را قاب می زنم
و نگاهت را آتش می گیرم.
بدان
بودنت اگر چه همیشگی نیست
اما
برای من
یعنی تا ابد شکر، شعف، شور...
بودنت یعنی تولد دوباره ی من
پر گشودنم زیر نور چشمانت.
وقتی تمام ذرات وجودم در دوست داشتنی ماورائی ات
متبلور می شود.
قدر این روزها را خوب می دانم.

+ نوشته شده در 87/06/08ساعت 0:36 توسط سارا |