من خودم را گم کرده ام.
من پیش از دویدن تا نرسیدن
قید این روح و این حضور را زدم.
بهای سنگینی بود!
اما گاهی لازم است
تا افتادن در دنیایی که هرگز از پیش تجربه اش نکرده ای...
تا رها شدن...
تا سپردن و آرام گرفتن
و شاید هم گاهی
گرفتار شدن
و پا به پای درد تا آخر سوختن شعله کشیدن!
من هنوز هم از پشیمانی سخن نمی گویم.
من از منی می گویم
که گم شد...
ساده ... بی خبر و ناگهانی.
من از منی می گویم که رها شد.
من از منی می گویم
که تا پیش از آمدنت منی بود
و بعد از آمدنت
تا عدمی گنگ
بی صدا
خاموش شد
و تمام من بودنش را به دست فراموشی سپرد!
من از منی می گویم
که نگذاشتی دل بستگی پاکش بوی وابستگی بگیرد و بپوسد
و تنها میان کتاب ها و واژه ها کهنه جا بماند.
از منی که با تو
تا صبر ،
تا رفتن و رفتن و رفتن
و خم به ابرو نیاوردن ،
تا بی دریغ آفتاب بودن و بر همه تابیدن ،
تا معصومیت هزار مهربانی،
دوید.
بدون دنیای من
تا تو...

+ نوشته شده در 87/05/31ساعت 1:42 توسط سارا |
بی جهت خیال ساده مباف! چه طور می شود همه چیز را به دست باد سپرد ؟ چرا فکر کردی آغازی که زنده ام کرد بی خود مرا از فاصله ی دیدارها مترسان... بی خود گمان ساده مبر که من ساده ام و ساده از یاد می برم! تو نمی دانی اما ، خدا را چه دیدی ؟! خدا را چه دیدی!؟
تو زیرک تر از اینها بودی که اینگونه کودکانه بر من
و بر دنیای من ،
گمان ساده ببری!
فراموش کرد و مثل آنها طوطی وار گفت :
این هم می گذرد پس سوز و گداز بی ثمر از برای چه!؟
یکی اینها را از تکرار خواب ها و خواب های تکرار بیدار کند!
مگر می شود سرد بود... ؟
پیش از مردنم پایان می گیرد؟!
اگر چه هنوز قصه ی ناگفته زیاد است
و طاقت سکوت در من کم
اما گمان می کردم که تو بهتر بدانی
که دوری جز افزون عطش چیزی باقی نخواهد گذاشت!
از این همه تفسیر پوچ و به تعبیق انداختن بودن ها
چیزی جز بی قراری نصیبم نمی کنی!
من هنوز هم هر شب رویای آب و آئینه و نور و هزار فرض محال می بینم.
رویای یک روز بارانی که تو از پیش آن را در چشمان آسمان خوانده باشی.
رویای شهری پر از سپیدار و پروانه ...
شاید جایی فرسنگ ها دور تر از زمین،
دور از تمام هراس های بیهوده،
بشود زیر باران واژه های ساده ی علاقه خندید
و نیازی به فریادهای بی ثمر نباشد
وقتی همه چیز را از چشمانم بخوانی.
جایی که نگاهت از چشمانم دریغ نشود
و کسی از تعبیر لبخند تلخ دیگری نترسد .
و تو مثل همیشه
مثل آن روزهای تا همیشه جاودانه
بی دریغ لبخند بزنی
+ نوشته شده در 87/05/28ساعت 12:38 توسط سارا |
یک لحظه درنگ لطفا"! انگار واژه ای جا مانده است. انگار کسی در میانه ی داستان، بعد از بی قراری های پیاپی، قبل از سقوط تکرار ، گم شده است! نمی دانم من بودم که قدم هایم آهسته تر از باید شد یا تویی که دویدی تا دورهای نا معلوم!؟ چه کسی بود که گم شد و رنگش تا عدم بی رنگ شد؟ نشانه اش شد نشانی یک گمشده؟! یک لحظه سکوت لطفا"! می خواهم خوب فکر کنم. قبل از باران بود... آری پیش از آنکه باران خانه نشینمان کند، حرف هایت پریشان بود گویی از حادثه ای نزدیک خبر داشتی که من آن را دور می دیدم. باید از آشفتگی ات به بیداری می رسیدم... باشد می دانم ! می دانم تو هم مثل من از قصه ی تکرار و ابتذال وابستگی می ترسیدی. باید می فهمیدم که چیزی را از چشمانم خوانده ای! باشد اگر تو این گونه می خواهی ، این طور ادامه می دهیم بی قراری و انتظار می بافم تا آمدنی که به آن ایمان دارم. حالا نشان از گمشده ام به هر سو می برم و قسم به بی قراری های بی امان هر لحظه ام، که پیدایت می کنم. شاید گاهی کمی اشک برای شستن غبار تکرار لازم است. گاهی کمی باران برای شکر خورشید لازم است. هر چه هم که سخت باشد. 
+ نوشته شده در 87/05/25ساعت 22:7 توسط سارا |
دختری خواب دیده بود که شبی چشمانش در سنگینی تکرار، ماه را فراموش می کند. خواب دید دنیایش از عشق تهی می گردد. خواب دیده بود می میرد ؛ به همان سادگی که زنده شده بود. به همان سادگی که با اشاره ی ماه آغاز شد؛ در غبار تکرارش از پا می افتد. دختری خواب دیده بود که گم ات می کند. دلش می خواست فریاد بزند تا بیدار شود . تا ببیند که تو هنوز هم هستی و زندگی هنوز زنده است. دختری خواب دیده بود به ماه عادت می کند و دیگر کنجکاوی کودکانه اش سرش را برای کشف ماه به آسمان نمی چسباند. دختری می ترسد که سهم ساده اش از عشق ، همان نگاه بی قرار ساده ، همان شرم سرخ نگفتنی های پر نمود هم کم کم از او دریغ شود. دخترک می ترسد! 
+ نوشته شده در 87/05/20ساعت 21:33 توسط سارا |
آهی کشید و گفت: روزی خواهم رفت. روزی ، شاید در اوج حضور، در میانه ی داستان ، به پایان خواهم رسید. و بی وطن تر از صدا، بی خانه تر از قاصدک ها، تا دورها خواهم رفت! دیگر حتی به عکس روشن ات در برکه هم خیره نمی شوم! گفت : روزی فراموشکار تر از آن خواهم شد که گمانت هست! و دغدغه های امروز را گم خواهم کرد... روزی رها خواهم شد از تمام این روزهای پر حادثه! از درگیر یک نگاه بودن! روزی بی خانه تر از قاصدک ها، عبور خواهم کرد. و در پوچی مکرری تکرار خواهم شد. صدای آبی ات، نگاه معصومانه ات، و دردهای بی صدایت، همه خاموش خواهند شد! اما به ناگاه، مثل همیشه بی اختیار، دید که به برکه خیره است و بازتاب ماه را می نگرد. گفت: شاید هم دیگر غرق شده ام! 
+ نوشته شده در 87/05/12ساعت 21:22 توسط سارا |
تو می گفتی امروز باران می آید و من ، باور نمی کردم! امروز باران آمد. به اثبات تو... نیمه ی مرداد است! من مشوش ام! چرا باورت نکردم!؟ چرا!؟! شب شده است مثل همیشه صدایم در هجوم این واژه ها باز مدفون است. از بی سرانجامی... خسته نیستم اما ... مشوش ام! نکند مرده ام! اگر نه ، پس چرا باورت نکردم؟! یادش به خیر ! از آخرین باری که باران باریده بود روزها می گذرد. خوب یادم هست که تو می گفتی: خوب نگاه کن! تا روزها دیگر آسمان را این چنین نمی بینی. من باورت می کردم و با هم می خندیم! خیالی نبود اگر صورتمان ، دفتر و کتابهامان تَر می شد! زنده بودن را نفس می کشیدم!!! .jpg)
+ نوشته شده در 87/05/03ساعت 21:3 توسط سارا
نگذار وقتی هنوز در شگفتِ تعبیر لبخندم ، وقتی تازه از راه رسیده ام و هنوز راه و رسم مسافرها را نشناخته ام، وقتی هنوز در آغازِ دویدن های بی دلیل و بی پایان ، پر طپش می دوم، طوفان غم تمام وجودم را بلرزاند! کاش می شد تمام یادگاری ام از تو تنها لبخندهای مهربانِ بی دریغ باشد! و این مکث نگاه ابری ات این گونه نفس هایم را به شماره نمی انداخت! مکث چشمانی که می شکنند هر آنچه روبه رویشان می ایستد! فکر همه جایش را می کردم جز این جا... و این بار نمی دانم چرا ! اما به دنیای غم های پر سکوت و پاک ات! ... چه توقع زیادی ست که تو بی درد باشی ! پس بگذار بگویم: مرا از غم چشمانت نترسان. من همانم که می نگری... من همان نگاه توام ! نمی دانم شاید هم دیگر خانه ام چشمان توست و مثل تو طوفان سرد غم را حس کرده ام! من نگاه توام ، و این کافیست. حالا گاهی با شوق می تابم و به آتش جنون می کشانم و گاه با غم می نگرم و مرثیه می سازم ! من نگاه تو ام... شناور در پل هایشان آن گاه که رو به روی چشمانی مکث می کنند و می شکنندشان! 
+ نوشته شده در 87/05/01ساعت 9:35 توسط سارا |