تبليغاتX
*بــودای طــلایی*

*بــودای طــلایی*

صد آه بر آورم ز آئینه ی دل * آئينه ی دل ز آه روشن گردد

 

اگر اعتراف می کنم ، نه اینکه شجاع ام !

نه!

نگاه تو جرات فریاد است.

پس بگذار فریاد اعترافم، گوش سکوت را کر کند.

بگذار اعتراف کنم که تمام راه ، تنها تر از آن بودیم که گمان می کردیم!

و گاه تکیه بر باد دادیم !

ما باید باور کنیم که همیشه هم ، آنسوی پرچین دلداگی ، کسی ستاره پخش نمی کند ؛

کسی پرنده پر نمی دهد ؛ کسی تعبیر رویای آب و آئینه و نور نمی کند!!

و گاهی هم کلاغِ سیاه ، آخرِ قصه ، راه لانه اش را میان هزاران بن بست گم می کند!

و همیشه هم لبخند ، آغاز شکفتن نیست.

لبخندهای پر درد هم هست...

لبخند های سخت!

 

اعتراف می کنم که ساده آمدم.

هرچند که گمان نمی کردم در شهری که روبه روی نگاهت ،

در پسِ حضورم هی بی صدا آتش بگیرم و بسوزم، تنها بمانم ؛

اما ما تنها ماندیم !

و شدیم تنها من و تو!

تنها تر از آنچه همیشه گمان می کردیم.

بی آنکه کسی بداند .

بی آنکه کسی ببیند.

تو بگو..

تو که مسافر همیشه بوده ای و خواهی ماند ،

تویی که خبر داری از هر طرف ،

تو بگو ،

آیا تمام جهان مرده است؟!

و ما تنها ، روبه روی طوفانِ بی دلیل سه نقطه های گنگ وا مانده ایم ؟!...

 

+ نوشته شده در 87/04/25ساعت 9:35 توسط سارا |


نمی ترسم که از پا بیفتم و نفهمی از برای چه!

نمی ترسم اگر تا همیشه ،

تا آخرین نفسم غافل بمانی و هرگز ندانی...!

نمی ترسم...

نمی ترسم حجم احساسی بی صدا،

در سینه ام تا ابد بماند

و تو ندانی...

نمی ترسم

به خــدا نمی ترسم.

من در پی اثبات نیامدم...

من در پی یافته شدن نیامدم...

 

من بی اختیار آمدم...

به دنبال یک صدا آمدم.

به دنبال یک نشانه.

اما بی صدا آمدم.

بی چراغ...

 

من در پی صدایی آمدم

و می دانستم هرگز صدای آمدنم را نخواهی شنید!

من چگونه می توانم اثبات کنم؟

وقتی مدام متحیر حادثه های ناگهان هستم

و همگی می خواهند چیزی به من اثبات کنند!؟

 

من آمدم با یک گوش شنوا...

فقط برای شنیدن...

برای یافتن!

پس بگو...

 

من آمدم برای روشن شدن...

حتی آنگاه که بی چراغ و تنها در پی نشانه ای به دنبالش می گردم

 

وچه چیزی این چنین تسخیرم میکند؟!

نمی دانم سحر چه مانده ام!

فقط می دانم تا پیش از آمدنت هیچ از صبر نمی دانستم.

هیچ از بی صدا سوختن نمی دانستم.

 

نمی ترسم که هرگز ندانی،

اصلا" می خواهم که هرگز ندانی!

چون من می دانم و دانستنش سخت است ، تلخ است ، زجر است!

 

نمی ترسم عزیز دل!

چون روزی بی آنکه من بخواهم ؛

تمام روحت پر از هوشیاری خواهد شد.

 

نمی ترسم

و بی باکانه ،

تا شعله کشیدن این درد، نامت را فریادِ صدایم می کنم .

 

+ نوشته شده در 87/04/19ساعت 19:20 توسط سارا |


دور بود... دیر بود..

اما هنوز هم می شد شناخت.

می شد از پس هزار خستگی و دل مردگی و غریبگی ، نگاهت را شناخت.

نگاهت به مهربانی آن چه بود که در ازل دیده بودم...

و من چه عجیب تو را در خاطر داشتم.

تا هنوز....

 

تو آمدی و نگاهت بر من تابید...

من ؟!

همان که پشت دار قالی نشسته بود دیگر!

همان که هی تارو پود می کشید و حتی خیال مبهم دورها هم او را از دنیایش جدا نمی کرد....

همان که بی وقفه می تاخت و حتی تصور درنگ هم نداشت!

همان که فکر می کرد انتهای دنیا را می شود از انتهای نخ های آویخته به دار قالی اش پیدا کرد همان طور که ابتدایش همیشه پیدا بود...

و می پنداشت تمام حجم دنیا طول و عرض همان قالی ست و چیزی خارج از آنچه می پندارد وجود ندارد!

 

نگاهت ،

ساده ترین اشارت آشنایت ؛

چه ساده رهایم کرد!

 

نگاهت ،

ساده ترین اشارت آشنایت ؛

مرا از تمام دنیایم جدا کرد.

و من وسعت دنیا را در نگاه مهربان ت شناختم...

و دیدم که عمری به غلط آمده ام...

 

...مهربانی چه قدر چشمانت را عمیق کرده بود.

آنقدر که نفوذشان چون پرتوی نوری جانم را تا رسیدن به روحم درید...

 

تو شدی معمای هزار توی بی جواب!

خارج از حد و مرز دنیای من !

کلاف پیچیده ای که برای یافتنش تنها باید در آن گم شد!

 

+ نوشته شده در 87/04/16ساعت 0:14 توسط سارا


واژه های سبزم قســم می خورند که آنچه خواهم نوشت جز از حقیقتِ "طلوع " نباشد.

دور از افراط و تفریطِ  واژه می آیم...

و می نویسم. از حقیقتِ طلوع.

و طلوع را چگونه اندازه خواهی گرفت ؛ وقتی تنها پنجره ای از آن، ازان توست؟!

 

اما از یاد نبرده ام که در آغازین پرتوِ طلوع ات ، قســم خوردم که "قانع" باشم.

و گفتم:

تنها یک پنجره از طلوع،

         یک جرعه از نگاه،

             یک آئینه از لبخند،

                       مرا بس است!

و این شد که آن طلوعِ یگانه ، تا همیشه ی محض، ابــدی شد.

عشق را به "قناعت" قاب زدیم.

                    مثل پنجره ای از دیدار یک طلوع.

 

والباقی را سپردیم...

سپردیم و قسم خوردیم که به حرمت "سپردن" ، "آرام" بگیریم.

آرام بگیریم و دندان بر جگر بگذاریم ،

                            تا آزادیِ آفتاب، 

                                 تا رهـــاییِ طلوع از حصارِ شیشه ی پنجره.

آرام بگیریم تا "بی نهایت " ، پناه "مـا" شود.

آرام بگیریم و معصومانه طلوع را بنگریم که همه ذره اش در تار و پودمان خاطره شود...

آرام بگیریم و از ازل و ابد برای یکدیگر قصه بگوییم.

و هزارباره آشنا بودن چشمانی در حافظه ، از ازل تا امروز و از امروز تا همیشه ی ابدی را با شگفتی بنگریم.

آرام بگیریم.

نکند شکستن قابِ قناعت حریصمان کند!

و آنگاه ابتذالِ تکرار و عادت و وابستگی ...!

 

به سبزی واژه هایم سوگند!

تمام قسم هایم را هر روز مشق کرده ام.

نه !

از یاد نبرده ام...

باور کن!

فقط نمی دانم از چه چهار چوب این قاب از پس یک طلوع دارد کم کم بوی گداختن می گیرد!؟

نمی دانم از چه قناعتِ قاب، رنگ شعله گرفته است!؟

 

گویا باید بر چهار چوبِ پنچره دخیل سبزِ "صبر" ببندم

                                         و دعای "قناعت" بخوانم!!

آری!

تا بیش از این دیدارِ طلوع ات ، نژادش را از یادش نبرده ، باید فکری کرد...

آری!

باید فکری کرد...

بر چهار چوبش دخیل می بندم و می سپارم و آرام می گیرم.

قســـم می خورم.

 

+ نوشته شده در 87/04/12ساعت 20:40 توسط سارا |


دستانت مثل آب و آئینه شفاف بود.

آنگاه که تمام خاکستری هایم به ابتذالِ تکرار کشانده بودنم.

حجمِ آبی صدایت تلنگر بیداری بود.

وقتی چشمانم به خواب های تکراری و پر غبار عادت کرده بودند.

تو آنجایی پدیدار شدی که باید...!

و من خوب حس کردم که دستانت چه طور روح پر غبارم را التیام می دهد.

و من خوب دیدم که آنچه با تو اوج می گیرد و می سوزاند ، نه خواب است ، نه وهم.

بیداریِ محض است.

و من خوب دانستم که چه طور اجازه می دهی روح خسته ام در پرتو روحت جانِ تازه بگیرد و پر و بال بگشاید.

و تو بهتر از من تمام این ها در حافظه ی ازلیِ خود به یاد داری.

و من دیدم که چگونه ریسمانی آغشته به "درد و عشق و عطش و فاصله" را به روحم گره می زنی.

ریسمانی که با هر گره طویل تر اش می کردی...

و من هرگز ندانستم که از برای چه !

اما تو یک روز ردّ این ریسمان طویل را از روح من تا بی نهایتِ گنگ و خاموشِ ِ "عدم" گرفتی و دور شدی و دور شدی و دور شدی و هر لحظه محوتر ... گم تر...

و انگار حجمی ، قطعه ای یا رنگی از روحِ من گم شد!

و حالا من مانند تمام آنان که گمشده ای دارند آشفته ام....

و من روزی روحم را در آتشی از "سکوت و عشق و پریشانی و فاصله" تا رسیدن به "عدم" خواهم سوزاند....

 

+ نوشته شده در 87/04/03ساعت 9:56 توسط سارا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اين حرف آخر نيست!‌
به ارتفاع ابديت دوست ت دارم
حتي اگر
به رسم پرهيزكاري هاي صوفيانه اي
از لذت گفتن ش امتناع كنم!‌


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

88/01/01 - 88/01/31

87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31



پیوندها

مائده
زهــره
آرویـــن
جــاليـــز
قلم و کاغذ
قـرار شــبانه
عــطيــــــــــه
اثــبات مـــــــا
كتابخانه عجيب
پیـــداي پنهـــان
هم كيــــش مــن
نســـيـــم حـيـــــات
غــزل ناب جوونــــــي
سياه سفيد خاكستري
خيلي دور خــيلي نزديــك
برای همه کس و هیچکس
هنوزم میشه عاشق شد
حدیثی که اش نمــیخوانی
آنجا تهران است- رادیو جـوان
مــديـريت موفق(آقاي خليلي)
كـــوچـــولـــوي غـــــزل فـروش
رد پـــــاي پــــائــيـــــــــــــــــــز
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin