قصه در کدامین نگاه و کدامین لبخند آغاز شد؟! یادم نیست!.. یادم نیست کـِی و کجا تجلی نگاهت بر دلِ ساده ام نشست! راستی چه بی صدا آمدی... من هرگز تو را نخوانده بودم. من هرگز انتظارت را نکشیده بودم! من همیشه از آغاز تلاطم ترسیده بودم و همیشه در گیر و دار تلاطم گم شده بودم. تو آمدی... از بیراهه ترین راه. تا میانه و عمقِ دنیای من . من هر لحظه عمق نگاهت را کشف می کردم.. می خواستم فریاد بزنم تا دنیا از فریاد حیرتم سکوت کند و همه به ژرفِ نگاه ات برسند! اما تو دست بر لب هایم گذاشتی و گفتی :« کسی نمی داند چه می گویی! این دنیای توست» راست می گفتی... و من نگریستم و دیدم که تنها تو در دنیای منی! و دستانم ... عجیب می لرزیدند. لبخند و نگاه مسافرِ غریبی چون تو ، به لحظه های من گره خورد و نگین شان شد. چه بی صدا آمدی... چه ساده آشنا شدی!... حتی از پسِ آن دور! حتی از پسِ آن دیـر! و حالا من تو را خوب می شناسم... حتی در این شورِ فاصله ، که شعور برایمان به ارمغان می گذارد. حالا باید با شعورِ حضورِ فاصله گُر بگیریم و با نخــواســتن و نبـــودن آتش را از خاکستر شدن نگاه داریم...! سخت است... و من خوب می دانم که کسی نمی داند چه می گویم! 
+ نوشته شده در 87/03/29ساعت 21:11 توسط سارا
تو تمام واژه های نانوشته ی منی ؛ که سال هاست برای به گزینشان درنگ کرده ام. تمام حرف های ناگفته ی منی ؛ که می دانم هرگز به پستی "بیــان" کشیده نخواهند شد. تو لبخندِ فاصــله ای...! لبخندِ پر معنای فاصله آنجا که می دوم و نمی رسم. آنجا که می رسم و جا می مانم! آنجا که جا می مانم... در بی تپش ترین مسیر...
این همه هق هق بی پناه ،
این همه خواستن پر غرور،
دوباره تمام شکوهَت را در لبخندِ فاصــله ای متجلی می کنی.
تو تمام واژه های ناگفته ی منی.
و من ، عجیب برای خواندنت به لـُکنت افتاده ام !...
+ نوشته شده در 87/03/19ساعت 19:22 توسط سارا |