خداحافظ یعنی راه ما جدا می شود حتی اگر بهت عالم نظاره اش کند و باورش نکند. خداحافظ یعنی باقی این راه را بی تو خواهم پیمود.. یعنی دیگر نیستی که از هراس دور شدن ناگهانی ات دستانت را محکم در دست بگیرم و رهایت نکنم که تا همیشه کنارم باشی! یعنی دلم را از این پس رها خواهم کرد که تنها عطر نفس های تو را از نمی دانم کجایی دور استشمام کند... و امید اینکه هنوز یکی از این راه ها راه توست تمام راه عاشق نگاهم خواهد داشت. خداحافظ یعنی از این پس آزادی پناه "مــا بودن خیالی" من و توست. یعنی شکستم بست بستگی را و گسستم بند عادت را... خداحافظ یعنی تمام راه مثل پرنده رهایت می کنم و رها خواهم ماند... و حالا هرجا که پر بزنی خیالم آسوده ست! چون پرنده ی بام هر که شوی ؛ آخر قصه باز در آغوش خیـــال منی. چون حالا تو قطعه ای منی... و این ارمغان آزادی مــاست.. خداحافظ یعنی... یعنی... به امید دیـــدار 
+ نوشته شده در 87/02/21ساعت 16:23 توسط سارا |
تشنه اما صبور ؛ در نگاهی تر از دورشدن ها ، رهایت می کنم!!.. رهایت می کنم چون تو پرنده ای! رهایت می کنم تا بروی... تا برسی... تا نــور... رهایت می کنم که پـــــر بزنی! و من ، تشنه اما صبور ، بی تو امـــا در خیــــال تــــو، تا سر چشمه می دوم! تمام راه خــیالت با من هست. تو با من هستی اما نیستی... من تشنه ام و بودن تو سراب است. خیـــال است. امـــا ، زیبـــاست. زیبـــاست ؛ چون خیـــال تــوست... چون شــبیه تــوست... می دوم سراب تا سراب ... می دوم سراب تا چشمه ... به چشمه که می رسم ، چشم در چشم آب ، خیـــره خیـــره تمــاشــایش می کنم. شگفتا! من بر سر چشمه ام و تصـــویر تـــو در آب است!!...
+ نوشته شده در 87/02/14ساعت 16:32 توسط سارا |
روی زمین ایستادم و پاهام رو به سستی خاک محکم کردم.. و از اون لحظه راه ها ، بی اراده ای و بی اشاره ای از "من"، سر راهم سبز شد... ایستادم چشم در چشم آدما... دلم رو محکم کردم به دل های پرنده وارشون و امکان هر لحظه پریدنشون... از اون لحظه ، بی اراده ای و بی اشاره ای از "من"، دوست داشتم ... حالا هم ایستادم روی پاهایی استوار به خاکی سست ، با طپش قلبی بسته به دل های پرنده... ایستادم روی زمین و رو به آسمون... روی زمینی که سسته و رو به آسمونی که به وسعت آبی بیکرانه ش ، به وسعت مهر تو ، استواره ... و از این لحظه به بعد نگاهم محکمه به آسمونه تو ... نمی دونم اراده ای در کار هست یا نه... نمی دونم اشاره از منه یا از تو ... و عشق تمام طرح های من رو طعم شیرین ابدیت خواهد داد... بی اراده و بی اشاره ای از منی که منی باشه...!! از این لحظه طرحم تو.. دلدارم تو... پناهم تو... اراده ام تو ... اشاره ام تو... از این لحظه تا ابدی شدن منی که هیچ منی نیست!! " ای پناهگاه ابدی ام تو مهربان ِ جاودان ِ آسیب ناپذیر منی." 
+ نوشته شده در 87/02/08ساعت 16:14 توسط سارا
دوباره از میان خاکسترهای سرد و خاموش ما ، عشـــق جوانه می زند. بهار رسیده و اعجازش بر غرور زمستانی ما پیروز شده است. برای رویاندن دوباره ی من ، آتش چشمان آفتاب وار تو کافیست... برای رویاندن تو چه طور؟ برای رویاندن تو ، اشتیاق دوباره ی چشمانی خسته... شکستن یخ غرورشان و تمناهای دوباره و ساده یشان! بهار است. دلم بوی تمام بهارهای با تو بودن را گرفته است. معجزه همین است! شکفتن از پس خاکستری خاموش! 
+ نوشته شده در 87/02/02ساعت 20:49 توسط سارا |