تو راز جاده های نرسیدن را می دانی. تو می دانی همیشه در انتهای حادثه باز یک طرف دستی به سویی دراز می ماند بی پاسخ ... و در سردی نبود دست دیگر می سوزد. گیرم که تو دیگر دست پایان تمام قصه ها را قبل از شروع خوانده ای. گیرم که تو زیرکی و تلخی زیرکی ات ، "حــقیقت" است . اما می دانی که باز باید به میدان معرکه پا گذاشت. باید برای بودن سوخت. و در سوختن خندید. باید روی آتش رقصید. مگرنه دنیا با هزار سنگینی بر سرت آوار می شود.
+ نوشته شده در 86/12/18ساعت 20:52 توسط سارا |
تمام انتظار یک شروع با یک صدا تمام شد. صدایی که برای شنیدنش ساکت تر از همیشه بودم باید از خواب بیدار شد و سپیده دم قصه ای تازه را آغاز کرد. قصه ی تازه ای که می دانم مثل همیشه با "تو" شروع می شود و در یک پایان گنگ از ندانسته هایم تمام می شود. کم کم جاده را می بینم ... باید هوای تازه ای باشد. و تمام راه پر از پرسش های بچه گانه ی من و لبخند های مهربان تو که دغدغه ی هر سوال را می گیرد. می دانم فردا روشن است. در پس این همه تلاطم حتما" آرامش ژرفی به قدر یک خواب اما پر از هشیاری نشسته است. درست است که تمامی راه خیره به آسمانت سر به هوا هستم... خودت که می دانی؟ پرنده ها نشانی تو را بهتر می شناسند.
+ نوشته شده در 86/12/06ساعت 17:55 توسط سارا |