چند وقتیست که دلم عجیب بهانه می گیرد. بهانه ی رفتن به جایی دور. آن طرف تر از هرچه چشم از اینجا می بیند. آن طرف تر از هر چه عقل از پیش می بیند. دلم می خواهد تنهــا باشم. و در سکوت و رفتن تنها به این فکر کنم که چرا انقدر دلم بهانه می گیرد؟!! دلم می خواهد دیگر تا همیشه ، از تمام دل بستن ها و دل کندن ها رهــا باشم. از تمام تلاطم های سرخ عشقناک ... دلم می خواهد از همه چیز کنده شوم و بی صدا به نقطه ای نامعلوم –تنها و بی هیچ کس- بگریزم. مهم نیست که گم می شوم یا صدایم را کسی نمی شنود. مهم این است که در هجوم این امتحان های تکراری تو گمت نمی کنم. می دانم! بچه گانه ست که باز فکر کنم می توانم دست تو را بخوانم. اما... تو لااقل این بار برای دلخوشی من هم که شده ، آنطور بنویس که من در خیال ساده ی خود خواندم!!
+ نوشته شده در 86/11/28ساعت 19:49 توسط سارا |
روحم رو گم کردم... حرفم رو ... واژه هامو... دارم توی یه خلوت بزرگ گم می شم. می بینی ؟! دوباره به تهی رسیدم. به سکوت... به تنهایی! دیگه باد خبر از روزهای پردغدغه ی من برات نمیاره. من داشتم ذره ذره آب می شدم و کسی نمیدید... داشتم هر نفس فریاد می شدم و کسی نمی شنید. من دیگه طاقت نداشتم. فقط چشمامو رو هم گذاشتم و گذشتم... گذشتم... گذشتم... مهم نبود که کجا می رم... فقط وحشت زده می دویدم اما حالا احساس می کنم از خودم هم گذشتم. دیگه چیزی نمونده... کسی هم نیست. من رفتم و همه رفتند. حالا مثل کسی که از تاریکی میاد تو روشنایی یا شایدم برعکس ، فقط چشمامو بستم . و پرم از دلهره... و دلهره اینکه چشمامو باز کنم و باز هم تو رو نبینم... دلهره اینکه اعتراف کنم که کم آوردم و خودم تو این اعتراف بشکنم!! دلهره اینکه یه نگاه به پشت سرم بندازم و ببینم ... ببینم باز اشتباه اومدم. 
+ نوشته شده در 86/11/18ساعت 17:56 توسط سارا |
ببخش ! بی قراری های ساده و کودکانه ام را ببخش.. دل دل کردن های بی دلیل در دو دلی های آمدن و نیامدن را... نداشتن یک دل سنگ صبور را... ببخش ! فراموش کردن های دیرینه ام را... نیامدن ها و نبودن هایم را... حقارت دستانم را که هر روز معترف به تهی بودنشان ، خود را به آسمانت نشان می دهند و ..! و تو قبل از هر صدایی ، هر شکوه ای ، هر نیازی ، آنها را پر می کنی از مهر و استجابت ... ببخش مرا! که دلم را کم میان این شلوغی ها گم نکرده ام... و تو را ... ببخش مرا ! که پایم کم در میانه های این راه کم نیاورده ... سست نشده ... مرا ببخش ...! که زیادی به بیراهه زدم... هنوز هم آخرین امید این دستان تهی، مهر توست... هنوز هم می دانم "آنجا که راه نیست خـــدا راه را می گشاید"... 
+ نوشته شده در 86/11/05ساعت 7:24 توسط سارا |