چه اهمیت دارد اگر دیگر کسی نوای احساسم را نفهمد ؟ چه عیبی دارد من هم مانند آنها پر رمز و راز بنویسم ؟! می خواهم تنهای باشم. بی هیچ تویی....! می خواهم ببینم اصلا" این تنهایی که می گویند ، هوایش سرد است ؟ می خواهم در تنهایی تـــو را از دل روح خاموش و خسته ام پیدا کنم. اصلا" می خواهم دیگر نه بگویم ، نه بنویسم... تا اطلاع ثانوی نه از شکوه های ایوان خالی از حضور سخن می گویم و نه از پرواز بی واهمه ی پرنده می نویسم. این جا سکون.... سکوت ... تنهایی... این جا فقط یه نقطه ست. مهم نیست که آغاز است یا پایان...! مهم این است که تو گم شدی در تلاطم این ثانیه های پر هیاهو. مهم این است که دیگر نمی شنومت ! حس ت نمی کنم! اما پیدا می شوی... می دانم! می دانم به قول او ، همین الان از پس این همه گریه ی بی اشک و ناله ی بی صدا ، همین دور و بر نشسته ای و آشفتگی ام را می بینی. فقط دلت می خواهد کمی دنبالت بگردم. می خواهی ببینی اصلا" تا کجا در پی ات می دوم!؟ کی خسته می شوم !؟ نه... نه منتظر نمان ! من اگر شد تا بی نهایت دنبالت می گردم و در این میان هر چه را که برای رفتنم ، بر دوشم سنگینی کند ، جا می گذارم. در این یافتن ، هر چه تو بگویی را زمین می گذارم . هر چه که پرده ها را برای پنهان شدنت به هم بدوزد ، از میان بر می دارم. هر چیز را... حتی کلمات ! این تکه های جان خسته ام! 
+ نوشته شده در 86/10/22ساعت 11:53 توسط سارا
از برگشتن می ترسم. می ترسم دوباره برگردم و دلم باز بهونه ی رفتن بگیره. می ترسم از اینکه ازم ناامید بشی. می ترسم که برگردم و تو برگشتم رو باور نکنی. تو نگاهم نکنی ... می ترسم برگردم و دلم با من نیاد! می ترسم تو دیگه به حریم مهربونی هات راهم ندی. نمی دونم شاید دیگه حتی گاه به گاه هم یادم نکنی. اگه بیام و تو منو نشناسی چی ؟!؟!؟!؟... اونوقت همین احتمال های ساده ی بچه گانه هم ، بهانه ی دلگرمیم نمی شه.
+ نوشته شده در 86/10/11ساعت 14:11 توسط سارا |