آمدی و دوباره همه چیز شکست. آمدی بعد از آن همه دوری . آن شکیبایی ها... آمدی بی آنکه بدانی وقت رفتنت دل نکنده بودم از چشمانت ! آمدی بی آنکه بدانی آن گاه که رفتی دل رفت. احساس رفت . لبخند رفت. رفته بودی که تا سحر گاه برگردی . رفته بودی ساده. بی تفاوت!... چه اهمیتی داشت که اشک ها زیر قدم هایت می شکست. نیلوفری ها پرپر می شد. آمدی. چگونه آمدنت را باور کنم؟! امدی ساده ی بی تفاوت من . با آن که می دانم هنوز در حافظه ی خیالم پر از شور عشقم، با آنکه می دانم دیگر ته مانده ی دلم را فقط لبخند تو می تواند شور دهد با آنکه می دانم بی سرانجامی گذشته ی ما بودنمان را هنوز می شود جبران کرد... اما ... با این همه ؛ و با آنکه بهانه ای برای نماندنت پیدا نمی کنم اما نمان. بودنت همین ته مانده ی دل را هم از من می گیرد. می هراسم !!
+ نوشته شده در 86/08/26ساعت 21:23 توسط سارا |
دور بودنت را صبوری می کنم و نمی بینی ... دور بودنت را می شکنم و نمی شنوی ! دور بودنت را می شمارم . فاصله تا فاصله تا فاصله ... تا آن جا که چشمان ترم می بیند . این جا به قدر نبودن یک نگاه ، یک لبخند و یک ســلام تو سرد است . بال های تو ، به اندازه ی نبودن یک نگاه ، یک لبخند و یک سلام من سبک تر ! ... آری .. اختلاط گرمای حضورت و سبک بال بودنت ، پروازت، ممکن نبود ! نه ! منتی نیست. چرا که می دانم از این معرکه ، یک پرواز سبک بال از برای تو و یک اوج گرفتن نگاه در ردٌ یک پرواز ، از برای من ، بهتر است تا زنجیر بال های هردویمان! 
+ نوشته شده در 86/08/11ساعت 7:49 توسط سارا |