گاه شکوه و گاه شکر .
گاهی فریاد و گاه زمزمه .
اما این بار انگار از هر احساس ِ ساده ی اینجایی ، تهی به سراغت می آیم.
خاموش تر از همیشه . تنهای تنها ...
نه شکوه و نه شکر!
نه فریاد و نه زمزمه .
آنقدر تنها که حتی احساسی را همسفر خویش نمی بینم و آنقدر ساده که جز باورت روی بالهایم سنگینی دیگری را لمس نمی کنم!
تنها که می شوم ؛ دیگر تا تو راهی نیست .
سبک بال که می شوم ؛ دیگر حتی به پرواز هم نیازی نیست.
تنها که می شوم ؛ انگار پشت پرده ی رنگارنگ زندگی ، سپیدی را ساده تر حس می کنم و حالا از اینجا چقدر صحنه بی معناست!
بی پرده بگویمت ! تنهایی حقیقت را نثارم می کند و حقیقت جز تو نیست.
کاش دیگر هرگز عادت و فراموشی ؛ مرا به آن طرف صحنه نکشاند ! ...
+ نوشته شده در 86/07/27ساعت 12:54 توسط سارا |
سکوت و تنها سکوت ، اهنگ حزن دقایق خلوت خاموشش بود. دلش پر بود و دستانش ، مثل همیشه خالی ... نمی دانست از کدام نقطه ، با کدام بهانه ، به کدامین عذر برای این همه تاخیر ، باید آغاز کرد ! از غربتش خسته بود و آشنایی می جست . از غربتش گریست... اشک غربتش ، تمام غبارهایی که او را طعنه ی دور بودن می زذ؛ شست. و دنیایی روشن شد. باورش نمی شد که تمام راه به دنبال قطره ای آب گشته بود و حالا دریا مقابل چشمان ترش نشسته بود. از غربت ظلمتش گریسته بود و حالا آفتاب نفس های سردش را مرهم می بخشید. چه استجابت نزدیکی ! اشتباه نمی کرد ! دلش لرزیده بود و اینجا آغوش گرم رحمت بود. چقدر دلش برای این آشنایی، برای این نگاه ، برای این ســلام تنگ بود. می گریست و های های گریه اش ، شانه های ملکوت پاک خدا را می لرزاند. 
+ نوشته شده در 86/07/11ساعت 12:37 توسط سارا |