قدم اول : بخوان به نام پروردگارت که آفرید تو را .
+ نوشته شده در 86/05/28ساعت 12:38 توسط سارا |
دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد؛ و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است. مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد. دیگر کسی نقشی بر این سینه ی سخت و ستبر نمی کند. دنیا بیستون است و روی هر ستون ، عفریت فرهاد کش مشسته است. هرروز پایین می آید و در گوش ات نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد؛ و جهان تلخ می شود. تو اما باور نکن.عفریت فرهاد کش دروغ م یگوید. زیرا که تا عشق هست، شیرین هست. عشق اما گاهی سخت می شود، آن قدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آید. روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه می توان ردی از عشق گذاشت؛ وگرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت. *** ما فرهادیم و دیگران به ما می خندند. ما فرهادیم و می خواهیم بر صخره های این دنیا، جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم؛ از ملکوت تا مغاک . عشق ، شیر و عشق، شکر؛ عشق، قند و عشق ، عسل؛ شیر و شکر و قند و عسل عشق، نه در دست شیرین که در دستان خسرو است. خسرو ما اما خداوند است. ما به عشق این خسرو است که در بیستون مانده ایم. ما به عشق این خسرو است که تیشه به ریشه ی هر چه سنگ و صخره می زنیم. ما به عشق این خسرو ... وگرنه شیرین بهانه است. *** ما می رقصیم و بیستون می رقصد . ما می خندیم و بیستون می خندد . بگذار دیگران هم به ما بخندند. آنها که نمی دانند خسرو ما چقدر شیرین است! (از کتاب من هشتمین آن هفت نفرم- نوشته ی عرفان نظرآهاری) 
+ نوشته شده در 86/05/21ساعت 10:49 توسط سارا |
هر آینه، تصویر آشنای تو بود و هر حجم ، پر از فریاد حضور تو ... تو را داشتم و همه چیز داشتم. گفتم : تا آخر جاده بمان که بودنت ستاره تا ستاره آسمان را ازان من می کند. گفتم : نگاهت که با من است ، تا آخر این جاده با نور چشمانت طلوع خواهم ماند. ... نمی دانم به کدامین گناه ، یک گمشده افتادم در این کوچه پس کوچه ها ! و تو را در خم این کوچه گم کردم !! من ، مدعی تمام عاشقانه های ساده و کودکانه ، آسان تر از هر بهانه گمت کردم. دیگر آینه را به چشم می دیدم و به دل تکذیب می کردم. تو نبودی ... شاید هم من نبودم! و دیگر آسمان نبود. نگاهت را بین هزاران نگاه گم کردم و راه لحظه به لحظه تاریک تر شد. من ، مدعی با تو بودن ، کم آوردم . گم شدم . خاموش شدم و خسته ... دیگر هیچ چیز و هیچ کس مرا از خود نمی رهاند. بال های خسته ام اما هنوز هم شوق پر کشیدن از این بن بست تا آسمان ستاره باران تو را دارد آنجا که هر ستاره به حرمت چشمان تو جــان می گیرد ... بال های خسته ام هنوز شوق پر کشیدن از این بن بست ها را دارد با اوج نگــاه تــو . .jpg)
+ نوشته شده در 86/05/14ساعت 10:29 توسط سارا |
پاییز وحشت من در انتظار بهار حضور تو ، لحظه به لحظه عریان تر از برگ های امید می شود و حجم سرد این جا پر از فریادهای عاشقانه ایست که هرروز خواندم و هرگز نفهمیدم که از برای چه ؟! هرگز دلیل این بی تابی ها را نفهمیدم . معنای این عشق که تنها از رویش مشق کرده ام را نفهمیدم ... من جز ادعای عاشقی و مشق هر روزه ی آن ، یادگار دیگری از این هفت شهر ندارم! و امروز در میان دل مردگی ها و فراموش کردن های هر روزه ام ، از پس این تکرارها ، در دل سیاهی این داستان سراسر از خویش گریختن ، بودن و ماندن تو را انتظار می کشم که با تو تا آخرین قدم ، این جاده لحظه به لحظه سرشار از طلوع خواهد بود. تنها تو می توانی در این هراس و بهت ، پناه هق هقم باشی تا با حضور دستانت ، مشق های دیرینه ام را از بر شوم . تو ای پایان تنهایی ، پناه آخر من باش ! 
+ نوشته شده در 86/05/04ساعت 10:22 توسط سارا |