دفتر خاطراتم را که ورق می زنم ، صفحه به صفحه اش پر از یاد است که تارو پودش را با همت حضورهای دیروز بافته ام! دفتر خاطراتم را که ورق می زنم ، دلم می لرزد . نگاهم بی جهت می شود . دیگر انگار حصارهای زمانه نمی تواند مرا در خود بگنجاند. دفتر خاطراتم پر از حضورها و حادثه های دیروز است. حضورهایی که بودند و رفتند و حالا تنها دارایی ام از آنها خاطرست . حضورهایی که دوست داشتم باران را بهانه ی ماندن در کنارشان می کردم اما افسوس که آسمان آفتابی تر از همیشه بود. حضورهایی به رنگ سیاه و سپبد و خاکستری ؛ به عطر لحظه های شیرین و تلخ در کنار هم بودن...! کاش می شد ماند.. کاش می شد تمام زنجیرهای فولادی دنیا را بهانه ی ماندن کرد تا طلوع آفتابی ، بار دیگر ژاله گونمان کند .تا بارانی دوباره عاشقمان کند. تا زیر یک سقف آبی نفس بکشیم... حالا دیگر تنها امید من تویی! حالا تنها دلخوشی روزهای بیقراری ام این است که هر چه بر سرم می رود ، خواست توست. این تنها چیزیست که میان این همه دلهره و دلتنگی آرامم می کند . 
+ نوشته شده در 86/03/31ساعت 17:33 توسط سارا |
خدا گفت : لیلی یک ماجراست ، ماجرایی آکنده از من . ماجرایی که باید بسازیش.
آنان که حرف شیطان را باور کردند ، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد ، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت : لیلی درد است . درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی ست . خیالی ست خوش.
خدا گفت : لیلی رفتن است . عبور است و رد شدن .
شیطان گفت:ماندن است و فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جست و جوست . لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن است و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است . همین جایی و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی ست . زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.
(از کتاب لیلی نام تمام دختران زمین است – نوشته ی عرفان نظر آهاری)

+ نوشته شده در 86/03/26ساعت 12:21 توسط سارا |
می دانم ! حالا سال هاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد... حالا بعد از آن همه دوری ، آن همه صبوری ، من دیدم که از همان سر صبح آسوده ، هی بوی بال کبوتر و نای تازه ی نعنای نو رسیده می آید . پس بگو ... قرار بود تو بیایی و من نمی دانستم ! دردت به جان دل بی قرار پر گریه ام ، پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی ؟! حالا که آمدی، حرف ما بسیار ، وقت ما اندک .... آسمان هم که بارانیست ! به خدا وقت صحبت دوباره از دوری دیدگان دریا نیست ! سر به سرم می گذاری ها ؟! می دانم که می مانی ... پس لااقل باران را بهانه کن! دارد باران می آید . مگر می شود نیامده باز به جانب آن همه بی نشانی دریا برگردی ؟! پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می شود ؟! تو که تا ساعت این صحبت ناتمام ، تمامم نمی کنی ها ؟! باشد گریه نمی کنم. گاهی اوقات هر کسی حتی از احتمال شوقی شبیه همین حالای من هم به گریه می افتد . چه عیبی دارد ؟! اصلا چه فرقی دارد؟! ... هنوز باد می آید . باران می آید . هنوز هم می دانم که هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد . حالا کم نیستند اهل هوای علاقه و احتمال که فرق میان فاصله را تا گفت و گوی گریه می فهمند ! فقط ... فقط حرفشان بسیار، وقتشان اندک .... آسمان هم که بارانیست ! (سید محمد صالحی) 
+ نوشته شده در 86/03/21ساعت 10:6 توسط سارا |
حالا روزهاست که منو پنجره همدردیم ...! منو پنجره هر دو رد پاهای مبهم تو را بر دشت های خاطره ، بارها و بارها شمرده ایم. منو پنجره هر دو مبهوتیم ! می دانیم که آمدی . جواب دستهای سردم را که روزهای بلند انتظار بر پس پنجره چسبانیده بودم با حضور دستان گرمت در تقارن دستهایم دادی .. پنجره لکه های اشکم را که بر روی دلش جا گذاشته ام گواه بر حضورت گرفت . اما .. اما جاده آمدنت را انکار می کند. جاده فقط رد پای مبهم عبور بی تفاوت تو را به نمایش گذاشته ... چه فرقی داره ؟ تو آمده باشی یا نیامده باشی ، تو با من همنفس شده باشی یا ساده گذشته باشی ، دیگر نیستی ... و سهم من باز هم انتظار است! آسمان ابری نیست . اما بوی باران می آید ... انگار باران هم دلتنگ باریدن است . اما هیچ ابری بهانه ی حضورش نمی شود. شاید وقتی باران ببارد ، گرد و غبار این همه ابهام را از چشمان منو پنجره و جاده بزداید . شاید وقتی باران ببارد ، تو هم انتظار مرا با انتظار خشک برهوت های در انتظار باران مانده به پایان برسانی ... بیا و بگو تو بودی که از پس پنجره نگاهم می کردی !
+ نوشته شده در 86/03/20ساعت 13:23 توسط سارا |
سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در میان بگذارد . می خواست بگوید که چگونه سگی می تواند مردم شود ! اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند ، حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند . سگ اصحاب کهف ، زبان به سخن باز کرد اما پیش از آن که چیزی بگوید ، سنگش زدند و چوبش زدند ، رنجور و زخمی اش کردند . سگ اصحاب کهف گریست و گفت : من هشتمین آن هفت نفرم . با من این گونه نکنید ... آیا کتاب خدا را نخوانده اید ؟ ... آیا نمی دانید پروردگار از من چگونه به نیکی یاد می کند ؟ هزار سال پیش از این خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم . امروز از غارم بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود ، اما دیدم که چگونه آدمی بدل به دام و دد شده است . دست هایی از خشم و خشونت دارید ، می درید و می کشید . دندان تیز کرده اید و جهان را پاره پاره می کنید . این سگ که آن همه از او نفرت دارید ، نام من است اما خوی شماست ! سگ اصحاب کهف گفت : آمده بودم از تغییر برایتان بگویم . از تبدیل ، از ماجرای رشد و از فراتر رفتن . اما می بینم که شما از تبدیل ، تنها فروتر رفتن را بلدید ، سقوط و مسخ را . با چشمهای اعتیاد به جهان نگاه می کنید و با پیش داوری زندگی . چرا اجازه نمی دهید تا کسی پلیدی اش را پاک کند و نجاستش را تطهیر . چرا نیاموخته اید که به دیگری گوش دهید . شاید دیگری سگی باشد ، اما حقیقت را گاهی از زبان سگی نیز می توان شنید ! سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب ببرد . خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف برای ابد به خواب رفت ... (از کتاب من هشتمین آن هفت نفرم – نوشته ی خانوم عرفان نظر آهاری) 
+ نوشته شده در 86/03/13ساعت 14:42 توسط سارا |