تبليغاتX
*بــودای طــلایی*

*بــودای طــلایی*

صد آه بر آورم ز آئینه ی دل * آئينه ی دل ز آه روشن گردد

قصه را که می دانی ؟ قصه ی مرغان و کوه قاف را ، قصه ی رفتن و آن هفت وادی صعب را ، قصه ی سیمرغ و آینه را ؟

قصه نیست ؛ حکایت تقدیر است که بر پیشانی ام نوشته اند . هزار سال است که تقدیر را تاخیر می کنم . اما چه کنم با هد هد ، هدهدی که از عهد سلیمان تا امروز هر بامداد صدایم می زند ؛ و من همان گنچشک کوچک عذر خواهم که هر روز بهانه ای می آورد ، بهانه های کوچک بی مقدار ،

تنم نازک است و بال هایم نحیف . من از راه سخت و سنگ و سنگلاخ می ترسم . من از گم شدن ، من از تشنگی ، من از تاریک و دور واهمه دارم .
گفتی قرار است بالهایمان را توی حوض داغ خورشید بشوییم ؟

گفتی که این تازه اول قصه است ؟ گفتی که بعد نوبت معرفت است و توحید ؟ گفتی بی نیازی ..؟

گفتی فقر ...؟ گفتی که آخرش محو است و عدم ... ؟

آی هدهد ! آی هدهد  ! بایست ؛ نه من طاقتش را ندارم ...

**

بهار که بیاید ، دیگر رفته ام ، بهار ، بهانه ی رفتن است . حق با هدهد است که می گفت : زفتن زیبا تر است ، ماندن شکوهی ندارد ؛ آن هم پشت این سنگریزه های طلب .

گیرم که ماندم و باز بال بال زدم ، توی خاک و خاطره ، توی گذشته و گل . گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم . بال های بسته اما اوج را کی خواهد کشید ؟

می روم . باید رفت ؛ در خون تپیده و پر پر .

سیمرغ ، مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد . هدهد بود که این را به من گفت .

راستی ، اگر دیگر نیامدم ، یعنی که آتش گرفته ام ؛ یعنی که شعله ورم ! یعنی سوختم ؛ یعنی خاکسترم را هم باد برده است .

می روم اما هر جا که رسیدم ؛ پری به یادگار برایت خواهم گذاشت .

می دانم ، این کمترین شرط جوان مردی ست .

بدرود رفیق روز های بی قراری ام !

قرارمان اما در حوالی قاف . پشت آشیانه ی سیمرغ ، آنجا که جز بال و پر سوخته نشانی ندارد ...

(از کتاب "در سینه ات نهنگی می تپد" نوشته ی خانوم عرفان نظرآهاری )

+ نوشته شده در 86/02/27ساعت 15:33 توسط سارا |


ذره ذره وجودم را از حصار با خود بودن ها آزاد می کنم . قطره قطره در کنار شمع تنهایی هایم آب می شوم . وجب به وجب از من خالی می شوم .

... در خلوت این خانه ، وقتی بهتِ سکوت ، فضای تهی قلبم را فرا می گیرد ، وقتی تنها ترین مسافر شب هم کلبه ی کوچکم را تنها میگذارد ، وقتی ...

برای دیدن کوچه ی خالی از مسا فر ، پنجره ی کوچک دلم را باز می کنم . دوباره تصویر آشناترین رویایم پشت پنجره است . به یاد می آورم که دوباره در پی نور ، خورشیدم را گم کرده ام .

چقدر دور بودی و نزدیک ! ... چقدر غریب بودی و آشنا ! ...

در التهاب سرد تنهایی ، وجود خالیم را از با تو بودن پر می کنی ! لحظه گُر می گیرد و اعجاز سکوت من ِ با تو را به عمق معنا می برد . جایی که هیچ واژه ای را به حریم آسمانیش راهی نیست .

حالا وجب به وجب این خانه ی خلوت و تهی پر از عطر حضور توست . منی که گم شدم و تویی که هر بار در گم شدن هایم تازه تر از قبل می شکفی .

پناه گرم حضورت فرصت هر دلسردی و دلواپسی را از دل خسته ام می گیرد .

من نیستم که هستم و تو هستی که هستی !

و من تنها «به حرمت حضور تو چون تو یگانه می شوم ».

خلوت من غنی از حس نیاز است .

ای کاش دیگر هرگز طوفان با خود بودن ها و بودن ها و بودن ها ، پنجره ی دلم را به سوی تصویر آشنای همیشگی ام نبندد.

ای کاش همیشه با من بودی ! همیشه ...

تویی که آبی تر از هر آرامشی و در من هوای خواهش .

با من بمان تا شهر پیوستن بمان تا سرزمینی که در آن همیشه با توأم .

تا شهری که تعبیر تمام رؤیاهای آرام من است .

(سـارا فراهانی)

 

+ نوشته شده در 86/02/21ساعت 18:47 توسط سارا |


... و خداوند خدا ، هر شبانگاه بر بام آسمان بالا می آمد و با چشم چپ خویش ، جهان را می نگریست و قندیل پروین را بر می افروخت و جاده ی کهکشان را روشن می ساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب می آویخت ، تا در شب بیند و نمی دید ، خشم می گرفت و بی تاب می شد و تیرهای آتشین بر خیمه ی سیاه شب رها می کرد تا آن بدرد و نمی درید و می جست و نمی یافت و ...

سحرگاهان ، خسته و رنگ باخته ، سرد و نومید ، فرومی آمد و قطره اشکی درشت ، از افسوس ، بر دامن سحر می افشاند و می رفت و

هیچ نمی گفت .

رودها در قلب دریاها پنهان می شدند و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند ، و پرندگان در سراسر زمین ناله ی شوق بر می داشتند و جانوران ، هر نیمه ، با نیمه ی خویش بر زمین می خرامیدند و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند و

اما ...

 خدا همچنان تنها ماند و مجهول ، در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس !

و درآفرینش پهناورش بی گانه می جست و نمی یافت .

آفریده هایش او را نمی توانستند دید ، نمی توانستند فهمید ، می پرستیدندش اما نمی شناختندش و خدا چشم به راه «آشــنا» بود .

پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریـب مانده است ؛

در جمعیت چهره های سنگ و سرد ، تنها نفس می کشید .

کسی «نمی خواست» ، کسی «نمی دید» ، کسی «عصیان نمی کرد» ، کسی عشق نمی ورزید ، کسی نیازمند نبود ، کسی درد نداشت ... و ...

و خداوند خدا ، برای حرف هایش ، باز هم مخاطبی  نیافت !

هیچ کس او را نمی شناخت ، هیچ کس با او «انس» نمی توانست بست .

                                                                                                      «انسان» را آفرید !

                                                                                    و این نخستین بهـــــــار خلقت بود .

(از کتاب "سرود آفرینش" ترجمه ی دکتر علی شریعتی .)

+ نوشته شده در 86/02/14ساعت 10:10 توسط سارا |


من مانده ام اینجا ، باز هم مثل همیشه تنهای تنها ... و در سکوت سنگین خود غوطه می خورم و صدای گام ها را در ذهن ثبت می کنم !

گام هایی که می آیند و گاه می ایستند اما همیشه می گذرند .

دیگر به این همه آمدن و رفتن ها عادت کرده ام . دیگر آموخته ام که دل به دل کسی سپردن برایت جز هراس جدایی چیزی ندارد .

من آرام تر از همیشه در خلوت دل نشسته ام . آرام تر از هر بازمانده از وصل .  به خود فکر می کنم و به تمام خیال های طلایی دل و نه هیچ چیز دیگر !

و چه آسان خیال های طلایی ام چون برگ های طلایی از شاخه ی آرزو افتادند .

حالا دیگر حتی خیال بازماندن ازوصل نگاهت ، حجم آبی آرامم را ناآرام نمی کند .

... و من حیران که چه چیز مرا در میان عبورها و عبورها ، گذرها و گذرها ، دچار مکث کرده است !

من حیران و آرم ، آرام تر از همیشه چشم دوخته ام به ردپاهایی که گذشته اند و می گذرد ...

(خودم)

+ نوشته شده در 86/02/06ساعت 18:41 توسط سارا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اين حرف آخر نيست!‌
به ارتفاع ابديت دوست ت دارم
حتي اگر
به رسم پرهيزكاري هاي صوفيانه اي
از لذت گفتن ش امتناع كنم!‌


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

88/01/01 - 88/01/31

87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31



پیوندها

مائده
زهــره
آرویـــن
جــاليـــز
قلم و کاغذ
قـرار شــبانه
عــطيــــــــــه
اثــبات مـــــــا
كتابخانه عجيب
پیـــداي پنهـــان
هم كيــــش مــن
نســـيـــم حـيـــــات
غــزل ناب جوونــــــي
سياه سفيد خاكستري
خيلي دور خــيلي نزديــك
برای همه کس و هیچکس
هنوزم میشه عاشق شد
حدیثی که اش نمــیخوانی
آنجا تهران است- رادیو جـوان
مــديـريت موفق(آقاي خليلي)
كـــوچـــولـــوي غـــــزل فـروش
رد پـــــاي پــــائــيـــــــــــــــــــز
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin