تبليغاتX
*بــودای طــلایی*

*بــودای طــلایی*

صد آه بر آورم ز آئینه ی دل * آئينه ی دل ز آه روشن گردد

آشنای قرن ها و قرن ها ! آشنای زمین و زمان ! صدایم  را می شنوی ؟

من از این جا ، از این کنچ خلوت هزاره ی رنگ ها و رنج ها با تو سخن می گویم .

من از این جا ، از میان این همه های و هوی ؛ این همه دلواپسی ، دلنگرانی ، دلتنگی ، دلسردی ، دل بستن ها و دل کندن ها با تو سخن می گویم .

می خواهم با تز از درد این زمین صبور و منتظر بگویم ... زمینی که با صبر و انتظارش جای جای این کهکشان را وجب به وجب با تمام هیبت و عظمتش به دنبال آشنایی گشت .

می خواهم با تو از بغض ناشناخته ی این آسمان در آفتابی ترین روز ها بگویم . وقتی حتی بهانه ی باریدنش ابر را گم می کند .

از دل هایی که در اوج سر مستی و دلخوشی بهار هم جای خالی کسی سایه ی تیره ی بغض و بهت را مهمان قلب هایشان می کند .

از انتظار پنهان شده در ناز و کرشمه ی نرگس ها !

از بی تابی مجنون ترین لیلی ها .

از نگاهی که می جویدت چشم به چشم .

از قلب هایی که در هجوم سرد وحشت ، آغوش گرم مامنی را طلب می کنند .

از چه دیگر می توان گفت ؟!

وقتی در هزاره ی رنگ ها و رنج ها هم نبض خسته ی زمان به امید و انتظار آشنایی می تپد و

طبیبی که التیام بخش تمام درد های زمان و زمانه است .

(خودم)

+ نوشته شده در 86/01/30ساعت 21:3 توسط سارا |


گاهی برای بیان ، قلم و کاغذ ، زبان و اشاره ؛ کم می آورند .

تو هم برای به گزین واژه هایی که می دانی با تمام قدرتشان باز هم برای بیان منظورت نا توان اند کم می آوری .

آن وقت تو می مانی و یک دنیا احساس و حرف . تو می مانی و یک دنیا حرف برای نگفتن ...

اما اگر قلبت برای امانتداریشان هم ناتوان باشد ...؟!

 

به سرزمینی قدم نهادم که نه جای راه رفتن بود و نه ایستادن . سرزمینی به وسعت و قداست آسمان . در این سرزمین تنها باید پــــــــــرواز کرد.

باید قلبت را به سیم خاردار های پر واژه و خاطره گره بزنی تا رسم پرواز یاد بگیرد .

وسعت بغض و غربت اینجا خلاصه می شود در های های گریه ی مادری که آشنایی را صدا می زند و می جویدش در سرزمینی که که بوی آشناترین را می دهد .

خاک ریز های اینجا پر از خاک سرخ هستند که با عطر یاس و نرگس ها عطر آگین شدند .

قلبت در کنار سیم خاردار و خاک و پیشانی بندی مسخر آرامش می شود .

آرامشی به رنگ غروب سرخ ، رنگ خون ، رنگ عشق .

غروب سرزمین خاک و اشک و آه و بغض و حب را در خود می خواند و« قلب ها می خواهند از قفس تنگ سینه ها بیرون بزنند » و قطعه ای خود را به امانت به دست این سرزمین امانتدار بسپارند تا بهانه ی ابدی وصلشان باشد و مانع همیشگی  فصلشان ...

(خودم )

+ نوشته شده در 86/01/23ساعت 19:42 توسط سارا |


و براي عالم نيامدي، عالم براي تو آمد

.

مانده اند عالميان و آدميان كه كدامين لحظه را، لحظه ولادت تو بشمارند؟‎ ‎كدامين روز را، روز تولد تو نام بگذارند؟
تو كي در وجود آمدي كه ورودت را و زمان آمدنت را جشن بگيرند؟
خورشيد و ماه و ستارگان تا بدانجا كه حافظه شان ياري مي كند به تو سلام
مي گفته اند .

 نرگسها اولين ركوع حيات را بر آستان تو كرده اند.     

موجها از ازل سر بر ساحل رسالت تو مي ساييده اند .

سر سخترين و بي محاباترين لاله ها و آلاله ها در بي انتهاترين دشتها، نام تو را هرپگاه فرياد مي كرده اند  .

پيغمبران و رسولان همه در كلاس تو درس رسالت مي خوانده اند .

سرو و صنوبران مدام راستاي قامت تو را تداعي مي كرده اند .

بلبلان و قناريان هر چه ياد دارند، هميشه مدح تو مي گفته اند .

گلهاي محمدي همه با نام تو پر مي گشوده اند .

قطرات باران، انديشه حيات را وام از تو مي گرفته اند .

بنفشه هاي جان باخته و دل افروخته هميشه در صفحه سينه سوخته خويش تصوير روشني از تو‎ ‎مي يافته اند .

در حافظه جويبارها، جز تكرار نام تو هيچ نيست.

شبنم ها هر چه به خاطر دارند بر تو درود مي فرستاده اند پيش از تو را، كسي به ياد ندارد.
باري، مانده اند عالميان و آدميان كه كدامين لحظه را لحظه ولادت تو بشمارند.موجودات هر چه به گذشته ها مي نگرند، هر چه در خورجين سوابق خويش جستجو مي كنند، هرچه زمين ماضي را مي كاوند، هر چه نگاه در زواياي حافظه مي گردانند، جز تو هيچ نمي بينند.راهي بايد جست براي سخن گفتن از ولادت تو.
انسان كه عرشيان لب به شكوه نگشايند و مقربان گره گلايه بر ابرو نيفكنند.
بدانگونه از تولد تو سخن بايد گفت كه هستي برنياشوبد و حيات بي قراري نكند.
چه، هيچ رشحه اي از حيات، تو را پيش از خويش نيافته است.و چگونه بيابد كه حيات از نور تو در وجود آمده است.
هستي، طفيل آمدن توست.
چنين نبود كه خداوند تو را براي هستي خلق كند.
هستي به افتخار تو آمد.
تو براي عالم نيامدي، عالم براي تو آمد.

مگر نه خداوند، تو را پيش از همه، از نور خويش آفريد و جهان از كرشمه چشم تو موجود شد؟
مگر نه افلاك در التهاب غمزه نگاه تو پديد آمد؟
مگر نه تو مقصود بودي و ماسوا به تبع ؟
آن گنج مخفي كه خداوند بود و دوست داشت كه يافته شود مگر به آفرينش تو يافته
نمي شد؟مگر تو برترين شناساي پروردگار خويش نبودي؟
چه كسي مي توانست بيايد كه او را بهتر از تو دريابد؟مگر بناي آفرينش بر عبادت نبود؟

مگر تو عابدترين بنده خدا نبودي؟
مگر با خلق تو آن غايت به تحقق نمي نشست؟مگر با آغاز تو، كار آفرينش پايان نمي گرفت؟

 آري، تو همه بودي و با آمدن تو انگيزه اي براي خلقت ديگران نبود .آري، ولي، تو "رحمه للعالمين" بودي.
و در "رحمه للعالمين" بودن تو همين بس كه عالم و آدم از نور تو آفريده شد و وام حيات از تو گرفت با آنكه تو خلق كامل و كاملترين خلق بودي.
باري سخن گفتن از تو و ولادت تو نه سخت و دشوار، بل خطرناك و محال است.
محال از اينرو كه موجودات، پيش از تو نبوده اند تا از ولادت تو سخن بگويند، جز‎ ‎خالق، كسي زمان خلق تو را چه مي داند؟و خطرناك از آن جهت كه تو معشوق خداوندي، تو حبيب و محبوب اويي.
و هيچ عاشقي، غيرتمندتر از خداوند به معشوق خويش نيست.
همو كه تو را سلام كرد و فرمود كه نه فقط خلايق و افلاك را كه بهشت و جهنم را حتي به خاطر تو مي آفرينم. بهشت را محض ياران تو و جهنم را براي مخالفان تو.آري، با چنين غيرتمندي عاشق، سخن گفتن از معشوق بس خطر آكنده است.
معشوقي كه پيامبران سلف همه آرزو مي كرده اند كه از امت او باشند و در ركاب اومعشوقي كه ملائك تا ابد مأمور صلوات بر او شده اند. معشوقي كه راه شناختش جز بر خدا‎ ‎و ولي او بسته است. چگونه مخلوقي كه از نور او پديد آمده است و نمي فهمد كه او از‎ ‎كي، كجا و چگونه بوده است، از او سخن بگويد؟
گوهر پاك تو از مدحت ما مستغني است
فكر مشاطه چه با حسن خداداد كند؟


"سيد مهدي شجاعي"

+ نوشته شده در 86/01/16ساعت 18:48 توسط سارا |


گفت : «کسی دوستم ندارد . می دانی چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؛ تو برای دوست داشتن بود که دنیا را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن ..!»

خدا هیچ نگفت .

گفت : «به پاهایم نگاه کن ! ببین چه قدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند مرا می کشند. برای اینکه زشتم . زشتی جرم من است .»

خدا هیچ نگفت .

گفت : «این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها  و پروانه . مال قاصدک ها . مال من نیست .»

خدا گفت : «چرا ، مال تو هم هست »

خدا گفت : «دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن تو کاری دشوار است .»

دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس رنج آموختن را نمی برد .

ببخش کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است .

مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است . و من زیبا یم وزیبایی ،چشم های

مومن جز زیبا نمی بیند. زشتی درچشم ها ست . در این دایره هر چه که هست  نیکوست .

آن که بین آفریده های من خط کشید ؛ شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست .

حالا ، قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین مباش . »

قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست . »

 

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی . می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت . آهسته آهسته می خزید ، دشوار و کند ؛ دورها همیشه دور بود .

سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید .

پرنده ای در آسمان پر زد ، سبک ؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : «این عدل نیست ، این عدل نیست . کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی . من هیچ گاه نمی رسم ؛ هیچ گاه . و در لاک سنگی خود خزید . به نیت نا امیدی.»

خدا سنگ پشت را از روی زمین بند کرد . زمین را نشانش داد . کره ای کوچک بود.

و گفت : «نگاه کن ، ابتدا و انتها ندارد . هیچ کس نمی رسد .

چون رسیدنی در کار نیست . فقط رفتن است . حتی اگر اندکی و هر بار که می روی ، رسیده ای . و باور کن آن چه بر دوش توست ، تنها لاکی سنگی یست . تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی ؛ پاره ای از مرا»

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت . دیگر ه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور .

سنگ پشت به راه افتاد و گفت «رفتن حتی اگر اندکی » و پاره ای از او را  با عشق بر دوش کشید .

از کتاب "بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟" نوشته ی خانوم عرفان نظرآهاری

 

+ نوشته شده در 86/01/08ساعت 21:29 توسط سارا |


نفس های خسته ازشوق شروع دوباره به شماره افتاده .

دست هایت در خالی شدن از افسوس ها  سرد می شود و در پر شدن از امید عطرآگین .

نگاهت دوخته شده به مرزی که دلتنگی را از دلت جدا می کند .

 

.... مژده بده که  این لحظه ی برگزیده ، طلایی تر از هر اوج به سراغت آمده

مژده بده برای نفس های پر اشتیاق

مژده بده برای عطر تازه ی امید

مژده بده برای نگاهی که دل می کند از دلتنگی

مژده بده که هنوز آغازی هست برای جست و جویش در لبخند اقاقی ها ، یاس ها و نسترن ها .

مژه بده که نفس به نفس ، قدم به قدم لحظه را آبی می کنیم .

نگاه را خیره می کنیم به "اوج رسیدن"

 «و این سر آغاز هستی است »

(خودم)

 

+ نوشته شده در 86/01/04ساعت 20:25 توسط سارا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اين حرف آخر نيست!‌
به ارتفاع ابديت دوست ت دارم
حتي اگر
به رسم پرهيزكاري هاي صوفيانه اي
از لذت گفتن ش امتناع كنم!‌


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

88/01/01 - 88/01/31

87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31



پیوندها

مائده
زهــره
آرویـــن
جــاليـــز
قلم و کاغذ
قـرار شــبانه
عــطيــــــــــه
اثــبات مـــــــا
كتابخانه عجيب
پیـــداي پنهـــان
هم كيــــش مــن
نســـيـــم حـيـــــات
غــزل ناب جوونــــــي
سياه سفيد خاكستري
خيلي دور خــيلي نزديــك
برای همه کس و هیچکس
هنوزم میشه عاشق شد
حدیثی که اش نمــیخوانی
آنجا تهران است- رادیو جـوان
مــديـريت موفق(آقاي خليلي)
كـــوچـــولـــوي غـــــزل فـروش
رد پـــــاي پــــائــيـــــــــــــــــــز
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin