تبليغاتX
*بــودای طــلایی*

*بــودای طــلایی*

صد آه بر آورم ز آئینه ی دل * آئينه ی دل ز آه روشن گردد

....واكنون اين راز من است ،رازي بسيار ساده:تنها با چشم دل است كه

مي توان همه چيزرا به درستي ديد،آنچه ذاتي است،به چشم نامرئي است.

آنتون دوسنت اگزوپري

 

.....«ما همه شبيه به آن بوداي گلي هستيم كه روي خودمان را با لايه اي از ترس وهراس پوشانده ايم اما در درون هر يك از ما يك بوداي طلايي وجود دارد كه خويشتن خويش ماست .وظيفه ي ما همانند راهب اعظم كه تيشه و قلم در دست گرفت كشف مجدد جوهره ي واقعي خودمان است .»

یک سال گذشت .

یک سال با بودای طلایی زندگی کردیم هر چند که هنوز تا کشف آن سال ها وقت نیاز است .

یک سال گذشت از زمانی که تصمیم گرفتیم تیشه و قلم در دست بگیریم و لایه ی ترس و هراس را بشکانیم .

یک سال چشم انتظار درخشش خویشتن خویش ماندیم . گاه در درخشش ذره ای از آن ، لمس ذره ای از قرب و حس خوب پرواز مشعوف شدیم .

و گاه بر گلی بودنش خشت دیگری گذاشتیم .

همانا که این بودای طلایی روح مبارک الهی است که بر گلی خرد دمیده شد تا آن را به اوج خلقت به درک معنای "عشق" برساند .

یک سال گذشت زود تر از آنچه فکر می کردیم کوتاه تر از پلک به هم زدنی .

یک سالگی این دوستی مبارک .

+ نوشته شده در 85/12/24ساعت 15:24 توسط سارا |


صدای پای سنگین پیر فصل سال دور می شود . آهسته ، آرام و سنگین .

و من در دل اشتیاق و انتظار بهار دارم و در چشم نظاره می کنم دور شدن زمستان را ...

زمستان ... زمستانی که دلتنگ بود مثل همیشه . پیرمرد خسته دل که هر سال و سال ها به شوق دیدن بهار شب ها و روزها در کوچه ی زمان می ایستد و هر بار نا امید می شود .

او هیچ گاه انتظارش به دیدار بهار ختم نشد . همیشه گوشش شنوای وصف بهار بود و او دوست داشت دلش هم بهاری شود .

اما هر بار که می رود در گوشم نجوا می کند : اگر لیلی بهارم را دیدی سلامم را به او برسان و بگو که چقدر منتظرش ماندم و نیامد ...

زمستان هر بار این را می گوید و می رود اما به محض رفتنش بهار از راه می رسد . بهار هر سال جوان تر از سال پیش می آید . اما همیشه جای کسی انگار خالیست مجنونی که بهار تنها وصفش را شنیده .

و من هر سال به او سلام مجنونش را می رسانم و انتظار و اشتیاقش را ... و به او می گویم اگر کوچه ی لحظه گرم است و تو در گرمای آن دوباره تازه تر از قبل می شکفی دلیلش گرمای عشق زمستان است که هنوز در این کوچه جاریست .

زمستان با آن دستهای سرد و با آن دل گرمش . زمستان پیر رنگ پریده که در دل غوغای عشق دارد .

کاش قدری بیش از هر سال تاب بیاورد تا لیلی بهارش را ببیند

اما حیف که مجال لحظه کوچک است برای گنجاندن عاشق و معشوق

و همیشه :

"میان عاشق و معشوق تمام توهمات جهان جاریست ."

(خودم )

 

+ نوشته شده در 85/12/17ساعت 18:35 توسط سارا |


می بینی ؟ می بینی  جسم پر هیاهوی من ؟ می بینی که بار دیگر روح آرامم را در کوچه پس کوچه های دیروز و فردا جا گذاشته ای ؟

حالا  من مانده ام سرگردان به دنبال خودم ! من ِ سرگردان ، دیروز و فردا را زیر و رو می کنم تا روحم را پیدا کنم ...

نمی دانم روح سرگردانم در پی کدام پروانه ، راهش را از تن جدا کرده یا برای بوییدن کدام گل از باغ های خاطره مکث کرده است یا گره ی نگاه به ماه ِ کدامین کوچه چشمان مشتاقش را رها نکرده و حالا تن را تنهای تنها گذاشته است .

اما می دانم دل تن هم برایش تنگ شده . خنده دار است نه ؟!دلم برای خودم تنگ شده برای خودِ خودم .

خودی که تکه ای از روح بیکران و دریایی تو بود و قلب من شاید لیاقت نگهداری اش را نداشت . روحی که می خواست مانند تو دریای باشد  . گاهی مکث کند  ؛گاهی لبخند بزند ؛ گاهی اشک بریزد و خلاصه این که در خارج از بندها رها باشد .

شاید آنقدر روحم را در حصار روزمرگی هایم خفه کردم که حالا مانند آتشفشان در دره های دیروز جاری شده و یا شاید ه هم ، چون پرنده ی گریخته از قفس در آسمان بی انتهای فرداها به پرواز در آمده .

نمی دانم !... نمی دانم کجاست ! چه می کند !

فقط می دانم که هر از گاهی در حصار کوچک روزمرگی ها زبانه هایی از آتشفشان دیروز یا سایه هایی از پرنده ی فردا  من را به یاد روحم می اندازد .

روحی که از تو بود پس سرشتش در بند شدن نبود.

کاش می شد لحظه را بشکنم تا آزادانه تر به دنبال روحم بگردم و در آغوش بکشمش تا با هم –آمیخته ی روح و تن- بار دیگر در مزرعه های امروز قدم بزنیم و در نوازش آفتاب قد بکشیم و به خانه ی روح باز گردیم . (خودم)

+ نوشته شده در 85/12/13ساعت 21:54 توسط سارا |


دنیا دیوارهای بلند دارد درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند .

نمی شود از دیوار های دنیا بالا رفت . نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید . اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد . کاش این دیوار ها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد . شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد .

با این دیوارها چه می شود کرد ؟ می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند . شاید دریچه ای ، شاید شکافی ، شاید روزنی .

همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم . حتی به قدر یک سر سوزن ، برای رد شدن نور ، برای عبور عطر و نسیم ، برای ... بگذریم .

گاهی ساعت ها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانیم به آن فکر می کنم ؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم . اما هیچ وقت ، همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند .

دیوار های دنیا بلند است . و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار . مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد . به امید آن که شاید در آن خانه باز شود . گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار . آن طرف ، حیاط خانه ی خداست . و آن وقت هی در می زنم ، در می زنم ، در می زنم ، در می زنم ، و می گویم : «دلم افتاده توی حیاط شما ، می شود دلم را پس بدهید ؟!..»

کسی جوابم را نمی دهد ، کسی در را برایم باز نمی کند . اما همیشه ، دستی ، دلم را  می اندازد این طرف دیوار . همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار ، همین که ....

من این بازی را ادامه می دهم و آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند ، تا دیگر دلم را پس ندهند . تا آن در را باز کنند و بگویند : بیا خودت دلت را بردا و برو . آن وقت من می رم و دیگر هم بر نمی گردم . من این بازی را ادامه می دهم ...

(از کتاب در سینه ات نهنگی می تپد نوشته ی خانوم عرفان نظر آهاری)

بعد از آن تیر باران که پرواز ما در کنار هم را نشانه گرفته بود ، بعد از سیاهی آسمان که پرواز ما را مشتاق نبود ؛ حالا دست نوازش گر آفتاب روح خسته و تیر خورده ی ما را نوازش می کند .

هر پرتو این آفتاب نشانه ایست برای من که پرواز تو را ، پرواز با تو را از یاد برده ام .

... اما هنوز دیوار های قلبم آنقدر سنگی نشده که نشانه هایی به روشنی رویاهای آفتابی را به درونش راهی نباشد و من این نشانه ها را که من و تو را به پرواز دعوت می کنند باور دارم .

انگار آفتاب در تکاپوست تا سیاهی آسمان را کنار بزند تا شب را باور نکنیم و حالا چشم بستن به این همه مهر آفتاب خنده دار و کودکانه است ...

حالا ما دل دل می کنیم برای رسیدن وقت پرواز دوباره حالا ما منتظر پروازیم پروازی برای کور تر شدن سیاهی حسود و افزون شدن نور نشانه ها ما هنوز چشم انتظاریم... (خودم)

 

 

 

+ نوشته شده در 85/12/03ساعت 14:21 توسط سارا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اين حرف آخر نيست!‌
به ارتفاع ابديت دوست ت دارم
حتي اگر
به رسم پرهيزكاري هاي صوفيانه اي
از لذت گفتن ش امتناع كنم!‌


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

88/01/01 - 88/01/31

87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31



پیوندها

مائده
زهــره
آرویـــن
جــاليـــز
قلم و کاغذ
قـرار شــبانه
عــطيــــــــــه
اثــبات مـــــــا
كتابخانه عجيب
پیـــداي پنهـــان
هم كيــــش مــن
نســـيـــم حـيـــــات
غــزل ناب جوونــــــي
سياه سفيد خاكستري
خيلي دور خــيلي نزديــك
برای همه کس و هیچکس
هنوزم میشه عاشق شد
حدیثی که اش نمــیخوانی
آنجا تهران است- رادیو جـوان
مــديـريت موفق(آقاي خليلي)
كـــوچـــولـــوي غـــــزل فـروش
رد پـــــاي پــــائــيـــــــــــــــــــز
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin