تبليغاتX
*بــودای طــلایی*

*بــودای طــلایی*

صد آه بر آورم ز آئینه ی دل * آئينه ی دل ز آه روشن گردد

شاید مرا دیگر نشناسی شاید مرا به یاد نیاوری . اما من تو را خوب می شناسم . ما همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی خدا .

یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی . و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم تو می خندیدی و من پشت خنده هایت پیدایت می کردم .

خوب یادم هست که آن روز عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود . نور از لای انگشت های نازکت می چکید  . راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند .

یادت می آید ؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد . اما زورش به ما نمی رسید . فقط می گفت : همین که پایتان به زمین برسد ؛ می دانم چطور از راه به درتان کنم .

تو شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی . آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی .

اما همیشه خواب زمین را می دیدی . آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد. دلت می خواست به دنیا بیایی . و همیشه این را به خدا می گفتی و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد . من هم همین کار را کردم . بچه های دیگر هم ؛ ما به دنیا آمدیم و همه چیز * تمام شد .

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را ، ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه ی خدا . ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ....

دوست من ، همبازی بهشتی ام ! نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند ؛ از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است . اگر گم شدی از این راه بیا . بلند شو . از دلت شروع کن .

شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم .

 (*:؟)

از کتاب نهنگی در سینه ات می تپید نوشته ی خانم عرفان نظر آهاری .

 

+ نوشته شده در 85/11/24ساعت 17:49 توسط سارا |


فردا که بیاید ؛ سکوت من و این شب طولانی هم می شکند .

فردا که بیاید ؛ خورشید یاری ام می کند تا لبخند تو را در نغمه ی پرندگان ، در بازی ساده ی کودکان ، در شکفتن غنچه ها بیایم !

فردا که بیاید ، زمینی های خسته دل با گرمی دستان آفتابی تو بیدار می شوند ، قد می کشند ، و رد آفتاب را دنبال می کنند تا رسیدن به نور ....

خوب من ،  کمکم کن تا فردا را ببینم !

خوب من ، نگذار بار دیگر در تلاطم وسوسه ها ، تردید ها و ترس ها دستان گرمت را گم کنم تا دوباره به سیاهی امشب برسم .

خوب من ، اگر فردا تو را ببیند قلبش تند تند می تپد ، هول می کند ، گم می شود و می ایستد ...

و من تو را در گم شدن فردا پیدا خواهم کرد !......

وقتی که پیدایت کنم قلبم تند تند می تپد هول می کنم و گم می شوم ....

تا گم شدن من ، تا رسیدن به تو ، تنها باید این شب سیاه را پشت سر گذاشت .. دلٍِ خسته ی من ! طاقت بیار تا سپیده دم چیزی نمانده .... (خودم !)

 

 

غم احساسات را تلطیف می کند و شادی دل های مجروح را التیام می بخشد . اگر بنیاد غم و حرمان بر می افتاد روح آدمی شبیه لوحی سپید می شد که بر آن چیزی جز نشانه های خود پرستی و آزمندی ثبت نبود . (جبران خلیل جبران )

 

+ نوشته شده در 85/11/12ساعت 14:45 توسط سارا |


قصه ی غریبی است کربلا که هر بار می خوانیش تازه تر و داغ خیز تر است که تنها با گوش های عطش باید شنید و با گونه های خیس و لبان ترک بسته باز گفت .

قصه ی عشق است عاشورا نامکرر و تازه و تر و شور انگیز که هربار می شنوی پنجره ای تازه به تماشای انسان - انسان آرمانی و آسمانی - می گشاید و پلک ها را به ضیافت آفاقی آبی تر می خواند این مرثیه ی حماسه گون قصه ی سیب و عطش است  آمیزه ی نجابت سیب و صلابت عطش . هیچ کس نیست که فصلی از این کتاب را بخواند و همه ی فصول جان را به چهار فصل این حادثه نسپارد .

کربلا خواندنی ترین کتاب تاریخ است و باوری ترین فصل هستی انسان و شگفت ترین حادثه ای که زیر این آسمان آبی - سرخ و به شکوه اتفاق افتاده است .

کربلا عصاره ی همه ی زیبایی ها و عظمت هاست . چه می طلبیم که در کربلا نباشد ؟ عشق - ایمان - خدا - قرآن - زمین - آسمان - آیینه -  آفتاب - آب - مهتاب - و ....؟

این جا که می رسی فراوانی ایمان است و بی شماری ایثار و فداکاری و شور . این جا تقدیر انسان رقم خورده است و سرنوشت خوبی ها . هر چه گم شده داریم در کربلا ساخته است و پیش از آسمان حسین ......

هرکه خدا و خوبی می خواهد از کربلا ناگزیر است . هر که زیباترین روز خدا را می خواهد عاشورای حسین رو باید ادراک کند . این نوشته ها نیز بهانه ی درک این خوبی و زیبایی است و خوب تر آن که نگاه زیبای عاشورا آشنایتان - خوب تر و زیبا ترش کند . این نگاه را چشم به راهیم .... (نا شناس)

امروز شاید وقت آن رسیده بود تا قطره اشک محصور از پس قرن ها از ازل تا به امروز به آرزوی دیرینه اش برسد . این قطره اشک لحظه هاست که منتظر است لحظه هاست که تاب ندارد اما حیف که تا به امروز دل یاری اش نمی کرد ..

امروز وقت آن رسیده بود که با وصف لبان خشکیده ات چشمانم تر شود ..

این قطرات ریز اشک مشتاق نشستن بر گونه به یاد تو بودند و امروز با هزاران ارادت و احترام تقدیمشان می کنم به آنچه فراتر از گفتنی ست!

کاش می توانستم به اندازه اشکم رها باشم رها و عاشق !

امروز اشک منتظر به آرزوی دیرینه اش رسید اما من را به این باور رساند که برای درک تو هنوز به قرن ها وقت نیاز است و شاید تا به ابد...

شاید این سرّ ناشناخته ی اشک های بی اختیار ، نوشته های سکوت ، لمس دستان گرم شده به عشق و چشمان تر حیرت زده ؛ مرا از ازل تا به ابد در شگفت خود خوانده است .

آری من از ازل تا به ابد در شگفت عشق تو خواهم ماند و امروز گره ی وصف و درک ... ابد و ازل

و چه زیباست در شگفت عشق ماندن  ، در شگفت اشتیاق تو ماندن ، در شگفت در انتظار وصال بودنت ، در شگفت نور دیدنت در اوج تاریکی و برای درک این حس های فرا زمینی که می تواند یاریم دهد ؟ به جز آن که با ذره ذره وجودش حسشان کرده ...!

پس کمکم کن ! (خودم!)

 

                                                                

 

 

+ نوشته شده در 85/11/05ساعت 21:0 توسط سارا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اين حرف آخر نيست!‌
به ارتفاع ابديت دوست ت دارم
حتي اگر
به رسم پرهيزكاري هاي صوفيانه اي
از لذت گفتن ش امتناع كنم!‌


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

88/01/01 - 88/01/31

87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31



پیوندها

مائده
زهــره
آرویـــن
جــاليـــز
قلم و کاغذ
قـرار شــبانه
عــطيــــــــــه
اثــبات مـــــــا
كتابخانه عجيب
پیـــداي پنهـــان
هم كيــــش مــن
نســـيـــم حـيـــــات
غــزل ناب جوونــــــي
سياه سفيد خاكستري
خيلي دور خــيلي نزديــك
برای همه کس و هیچکس
هنوزم میشه عاشق شد
حدیثی که اش نمــیخوانی
آنجا تهران است- رادیو جـوان
مــديـريت موفق(آقاي خليلي)
كـــوچـــولـــوي غـــــزل فـروش
رد پـــــاي پــــائــيـــــــــــــــــــز
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin