هانری ماتیس نقاش ، از جوانی عادت داشت هر هفته برای دیدن رنوار بزرگ (نقاش فرانسوی) به آتیله اش برود . وقتی رنوار دچار بیماری ورم مفاصل شد ، ماتیس هر روز به دیدنش می رفت و برایش غذا و مداد و رنگ می برد ؛ اما همیشه می کوشید به استاد را بباوراند که بیش از حد کار می کند و باید کمی هم استراحت کند . یک روز متوجه شد که رنوار با هر حرکت قلمو ، ناله می کند . ماتیس نتوانست تحمل کند. - «استاد بزرگ ، آثار شما همین طوری هم زیبا و بسیار مهم اند . چرا این طور خودتان را شکنجه می کنید ؟» رنوار پاسخ داد : «ساده است . زیبایی می ماند ؛ درد می گذرد .» از کتاب قصه هایی برای پدران پسران و فرزندان نوشته ی پائولو کوئیلو لیلی زیر درخت انار : لیلی زیر درخت انار نشست . درخت انار عاشق شد. گل داد سرخ سرخ. گل ها انار شد، داغ داغ . هر اناری هزارتا دانه داشت . دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت . خون انار روی دست لیلی چکید . لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید . خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود . کافی ست انار دلت ترک بخورد . از کتاب لیلی نام تمام دختران زمین است نوشته ی خانوم عرفان نظر آهاری![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در 85/10/27ساعت 23:55 توسط سارا |
دوباره دست هاي سرد من ، آغوش گرم دستان تو را لمس مي كند. اما اين دست هاي سرد من حتي توان فشردن دستان تو را هم ندارد؛ چه رسد به پا به پاي تو آمدن! و اين دست هاي سرد من خسته اند. خسته تر از هميشه.... و اين دست هاي گرم تو گرم تر از هميشه ! و من خسته از همه چيز و همه كس حتي از صبر بي پايان تو؛ خسته از دلي كه مدام به نيسمي از شك و ترديد مي لرزد ؛ خسته از چشماني تا هميشه تر. و خسته پاهايي كه نه توان رفتن دارد و نه اميد ماندن. و تو در گير و دار خستگي روح و سياهي دل و پاي بندي من ، از پريدن سخن مي گويي؟! عزيز من مي خواهي اين تن و دست و دل سرد مرا با درد حسرت هم آشنا كني؟! حسرت به روح بي كرانت كه تنها مامن اش آسمان است و كسب و كارش پرواز ؟! حسرت به دستاني هميشه گرم ؟! آشنا كن عزيز من اين هم به جمع صد درد ديگري مي پيوندد؛ چه غم ؟ و تيك تاك گذر ثانيه هاي سال گذر سكوت ما را نمي شكند.... تنها نگاهي مملوء از اميد .. دوباره روحم را عطر آگين مي كند بدون هيچ كلامي و من اين بار نه به خاطر خودم ؛ تنها و تنها به خاطر تو و به اميد تو بال مي گشايم تا گرمي حضورت بسوزاند و خاكسترم كند . و ما باز هم از با هم بودن تا رسيدن ؛ تا آغوش نور ؛ پرواز مي كنيم . اگر كه تنهايم نگذاري ! (خودم) اگر روزي دلم گرفت ؛ يادم باشد كه فرشته ها برايم دعا مي كنند كه ستاره ها شب را برايم روشن خواهند كرد. يادم باشد كه قاصدكي در راه است . كه بهار نزديك است كه فردا منتظرم مي ماند . كه من راه رفتن مي دانم و دويدن و جاده ها قدم هايم را شماره خواهند كرد . اگر روزي دلم گرفت يادم باشد كه خداي من همين جاست ؛ همين نزديكي ؛ و من تنها نيستم. (ناشناس)![]()
![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در 85/10/15ساعت 9:44 توسط سارا |