تبليغاتX
*بــودای طــلایی*

*بــودای طــلایی*

صد آه بر آورم ز آئینه ی دل * آئينه ی دل ز آه روشن گردد

خدا گفت : " زمين سرد است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ؟"
ليلي گفت :"من"
خدا شعله اي به او داد. ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت.
سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد. ليلي هم.
خدا گفت :"شعله را خرج كن. زمينم را به آتش بكش.
ليلي خودش را به آتش كشيد. خدا سوختنش را تماشا كرد.
ليلي گر مي گرفت خداحظ مي كرد .
ليلي چيزي از خدا خواست. خدا اجابت كرد .
مجنون سر رسيد. مجنون هيزم آتش ليلي شد.
آتش زبانه كشيد. آتش ماند . زمين خدا گرم شد .
خدا گفت اگر ليلي نبود زمين من سرد بود.


خدا گفت ليلي ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .
ماجرايي كه بايد بسازيش .
شيطان گفت :"تنها يك اتفاق است بنشين تا بيفتد."
آنان كه حرف شيطان ا باور كردند ، نشستند.
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد .
مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .
خدا گفت:" ليلي درد است. درد زادني نو. تولدي به دست خويشتن."
شيطان گفت :"آسودگي ست. خيالي خوش."
خدا گفت :"ليلي رفتن است. عبور است و رد شدن."
شيطان گفت :"ماندن است. فرو رفتن در خود."
خدا گفت :"ليلي جست جوست. ليلي ترسيدن است و بخشيدن"
شيطان گفت :"خواستن است. گرفتن و تملك."
خدا گفت:"ليلي سخت است. دير است و دور از دست."
شيطان گفت:"ساده است. همين جايي و دم دست."
و دنيا پر شد از ليلي هاي ساده اينجايي .
ليلي هايي نزديك لحظه اي .
خدا گفت :" ليلي زندگي است . زيستن از نوعي ديگر"
ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد.

از كتاب "ليلي نام تمام دختران زمين است." نوشته ي عرفان نظرآهاري

.. و ليلي ابدي شد

+ نوشته شده در 85/09/24ساعت 6:17 توسط سارا |


تنها بازمانده ی یک کشتی شکسته به جزیره ی کوچک خالی از سکنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند کسی نمی آمد .

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد.

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود . به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود . متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود .

از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد : ‌«خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی ؟»

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید . کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته از نجات دهندگانش پرسید : «شماها از کجا فهمیدید من در اینجا هستم؟»

آن ها جواب دادند : «ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.»

وقتی که اوضاع خراب می شود نا امید شدن آسان است .

ولی ما نباید دل مان را ببازیم چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است .

پس به یاد داشته باش دفعه ی دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشند که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند. (مترجم : پریسا بهرامی)

+ نوشته شده در 85/09/17ساعت 9:46 توسط سارا |


اين روزها چه آسان اشك مي ريختم ...

اشك هايي كه از درياي وجودت جدا افتاده بودند .

اشك هايي كه بوي غربت مي داد بوي تنهايي ...

انگار فراموش كرده بودم كه توعاشقانه ترين نگاه هايت را نثار من كرده اي . من در اوج با تو بودن تنها بودم زيرا فراموش كرده بودم در تنهاترين تنهايي هايم هم در آغوش توام.

ولي تو هنوز هم عاشقانه نگاهم مي كني ، دوستم داري و قلم در دستم گذاشته اي و ديكته مي كني تا بنويسم و اشك بريزم و شعله هاي اشكم يخ سرد غربت را ذوب كند.

.. و من هنوز هم چه كودكانه فكر مي كنم: كه اين منم كه مي نويسم .!!

آري! اين هميشه ترفند شيرين تو بوده است .. گاهي از اين بچه گانه ها خنده ام مي گيرد .

از اين كه تو در زرورق پوچي ها ما را به مرز عميق ترين عاشقانه هاي نابت مي كشاني ... به گونه اي كه شايد هيچ گاه فكر نمي كرديم زير پوچ ترين پوچي ها هم لبخند تو پنهان شده باشد ..

اما پوچ ترين پوچي ها هم عاشق شدند و خواستند تا وسيله اي باشند كه ما را به مرز با تو بودن برسانند و ما شايد دوباره فراموش كرديم كه اگر تو بخواهي پوچ ترين پوچي ها هم دچار مي شوند ...

.... و دچار يعني عاشق و فكر كن كه چه زيباست اگر كه ماهي كوچك در اوج تنهايي خود را در آغوش يكتا

 معشوقش دريا حس كند ...(خودم)

+ نوشته شده در 85/09/09ساعت 19:0 توسط سارا |


....... و به ياد دارم كه فرشته اي به من گفت :" جهان آكنده از فرستاده و پيغمبر و مرسل است اما هميشه كافري هست تا باران را انكار كند و با گل بجنگد ، تا پرنده را درغگو بخواند و باد را مجنون و دريا را ساحر . اما هم امروز ايمان بياور كه پيغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد براي ايمان آوردن تو كافيست ....

سياه كوچكم بخوان :

كلاغ لكه اي بود بر دامن آسمان . وصله اي ناجور بر لباس هستي صداي ناهموار و نا موزونش خراشي بود بر صورت احساس با صدايش نه گلي مي شكفت و نه لبخندي بر لبي مي نشست .

صدايش اعتراضي بود كه در گوش زمين مي پيچيد . كلاغ خودش را دوست نداشت . بودنش را هم . كلاغ از كائنات گله داشت.

كلاغ فكر مي كرد در دايره قسمت نازيبايي تنها قسمت اوست. كلاغ غمگين بود و با خودش گفت :" كاش خداوند اين لكه ي زشتي را از هستي مي زدود." پس بالهايش را بست و ديگر آواز نخواند .

خدا گفت :" عزيز من ! صدايت ترنمي است كه هر گوشي شنواي آن نيست اما فرشته ها با صداي تو به وجد مي آيند سياه كوچكم بخوان فرشته ها منتظرند ."

ولي كلاغ هيچ نگفت.

خدا گفت :" تو سياهي سياه چونان مركبكه زيبايي را از آن مي نويسند و زيبايي ات را بنويس . اگر تو نباشي آبي من چيزي كم خواهد داشت. خودت را از آسمانم دريغ نكن."

و كلاغ باز خاموش بود .

خدا گفت :"بخوان براي من بخواناين منم كه دوستت دارم . سياهي ات را و خواندنت را ."

و كلاغ خواند اين بار عاشقانه ترين آوازش را .

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد .

 از كتاب " بال هايت را كجا جا گذاشته اي ؟" نوشته ي خانوم " عرفان نظر آهاري "

 

 

 

 

+ نوشته شده در 85/09/02ساعت 13:36 توسط سارا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اين حرف آخر نيست!‌
به ارتفاع ابديت دوست ت دارم
حتي اگر
به رسم پرهيزكاري هاي صوفيانه اي
از لذت گفتن ش امتناع كنم!‌


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

88/01/01 - 88/01/31

87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31



پیوندها

مائده
زهــره
آرویـــن
جــاليـــز
قلم و کاغذ
قـرار شــبانه
عــطيــــــــــه
اثــبات مـــــــا
كتابخانه عجيب
پیـــداي پنهـــان
هم كيــــش مــن
نســـيـــم حـيـــــات
غــزل ناب جوونــــــي
سياه سفيد خاكستري
خيلي دور خــيلي نزديــك
برای همه کس و هیچکس
هنوزم میشه عاشق شد
حدیثی که اش نمــیخوانی
آنجا تهران است- رادیو جـوان
مــديـريت موفق(آقاي خليلي)
كـــوچـــولـــوي غـــــزل فـروش
رد پـــــاي پــــائــيـــــــــــــــــــز
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin