تبليغاتX
*بــودای طــلایی*

*بــودای طــلایی*

صد آه بر آورم ز آئینه ی دل * آئينه ی دل ز آه روشن گردد

رامان يوگي استاد مسلم هنر تيراندازي با كمان بود . روزي محبوب ترين شاگردش را به ديدن هنر نمايي اش دعوت كرد.شاگردش بيش از صد بار اين برنامه را ديده بود اما تصميم گرفت از دستور استادش اطاعت كند.

به بيشه اي در كنار صومعه رفتند : به درخت بلوط زيبايي رسيدند و رامان از ميان حلقه ي گل دور گردنش گلي برداشت و روي شاخه اي گذاشت .

بعد  خورجينش را باز كرد و سه چيز بيرون آورد : كمان زيباي اعلايش . يك پيكان و دستمال با گلدوزي گل ياس .

در فاطله ي صد قدمي گل رو به هدفش ايستاد و از شاگرد خواست با دستمال گل دوزي شده چشم هايش را ببندد . شاگرد دستور استادش را انجام داد .

استاد پرسيد: تا حالا چند بار مرا در حال تمرين هنر اصيل و باستاني تير اندازي ديده اي؟

شاگرد پاسخ داد : هرروز . و هميشه از سيصد قدمي گل سرخ را زده ايد.

رامان يوگي چشم بسته جاي پايش را روي شاخه ي بلوط نشانه رفت و پيكان را رها كرد.

پيكان سوت كشان هوا را شكاف اما با فاصله ي زيادي به خطا رفت و حتي به درخت هم نخورد.

رامان يوگي دستمال را از روي چشم هايش برداشت و پرسيد : به هدف خورد ؟

شاگرد پاسخ داد : به خطا رفت ... با فاصله ي خيلي زياد . به نظرم مي خواستيد قدرت تمركز فكر را يادم بدهيد كه مي توانيد معجزه كنيد .

رامان پاسخ داد: درس بسيار مهمي درباره ي قدرت تمركز فكر به تو دادم . وقتي چيزي را مي خواهي فقط روي آن تمركز كن : هيچ كس هر گز به هدفي كه نمي بيند نخواهد رسيد .(از كتاب قصه هايي براي پدران . فرزندان . نوه ها نوشته ي پائولو كوئليو)

+ نوشته شده در 85/04/30ساعت 10:24 توسط سارا |


خانم سلام من اكنون از اينجا از هزاره ي سوم با شما صحبت مي كنم . من از تاريكي هاي كوچه پس كوچه هاي قرني صحبت مي كنم كه آدم جواني اش را گم مي كند . اما شما چهارده قرن بعد از تولدتان هنوز جوانيد.خانم شما هنوز هجده ساله ايد. شما از سر تاريخ ها و جغرافيا ها مي گذريد و جوان مي مانيد . شما در حافظه ي من و همه ي دختران حوا جان مانده ايد . خانم روزها از سر من مي گذرد و چين و چروك هاي روح عصيان زده ام بيش تر مي شود . اما حرف هاي شما همچنان تازه است . دلتنگي هايتان تازه است.دغدغه هايتان تازه است . حتي رنگ روزهاي آفتابياتان تازه است . خانم صدها سال پس از تولدتان رو به رويتان مي ايستم و مهرباني چشم هايتان را در اين روزگار پر از زخم مي نوشم . خانم صدها سال از تولدتان مي گذرد و شما هنوز جوانيد از من و ما هم جوان تر.تولدتان مبارك خانم...........(ناشناس)

+ نوشته شده در 85/04/24ساعت 20:29 توسط سارا |


جام جهاني دلخوشي كوچك ما تما شد اما ........ خاطره ي اس ام اس هايي كه بعد از هر بازيه جام جهاني بهم زديم فراموشمان نخواهد شد . راستي اس ام اس ها تبديل به يك رسانه شدند . …… جام جهاني تمام شد و در هاي و هويش فريادهاي هدا (1) گم شد تا فرياد جان گرفتن از فلسطيني ها جان بگيرد…. . جام جهاني تمام شد اما سعي مي كنيم به اندك صحنه ي پي فلي در روزگاري كه ديگر خوبي و بدي قصه اي تمام شده است دل خوش بشيم......امروز صبح وقتي گاردين نوشت كه ماتراتزی به زيدان گفت تروريست تا تحريكش كند(2) معلوم شد كه خشونت رواني و خشونت زباني به سبك ماكيابل زنده است . ماكيابل مي گفت: هدف وسيله را توجيح مي كند وتو براي بردن مي تواني بي خيال آيين جوانمرد ها و مردان جهان بشي .....اين باران كارت زرد و قرمزها كه در تاريخ بازيهاي جام جهاني بي نظير بود ما را به اين باور رساند كه از اين مستطيل سبز نمي شود انتظار داشت ملاصدرا بيرون بيايد .«فوتبال شادي زندگيست .» اين يك ضرب و المثل برزيلي ميگه . پس دنيا در قرن بيست و يكم خشن تر شده است . راستي پشت آن لطيفه هايي كه بعد از هر بازيه تيم ملي اس ام اس مي كرديم خشونتي نهفته بود كه تن اموات را در قبر روي ويبره مي گذاشت . خدا ما را ببخشد...........(كامران نجف زاده) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ (1)هدا: دختر فلسطيني كه در يكي از شهرهاي ساحلي فلسطين زندگي مي كرد و تمام اعضاي خانواده اش رو جلوي چشمهاش شهيد كردن. (2)مصدوم شدن يكي از بازي كنان ايتاليا در بازي فينال جام جهاني توسط زيندين زيدان(بازيكن مسلمان تيم فرانسه) كه پس از صحبت هاي مشكوك بازيكن ايتاليايي صورت گرفت و موجب كارت قرمز گرفتن زيدان در آخرين دقايق جام و اخراج او از زمين بازي شد.

+ نوشته شده در 85/04/20ساعت 18:38 توسط سارا |


كشتي در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوي جزيره ي كوچكي بي آب و غلفي شنا كنند و نجات يابند.دو نجات يافته ديدند هيچ نمي توانند بكنند.با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهيم دست به دعا شدند. براي اينكه ببينند دعاي كدام بهتر مستجاب مي شود به گوشه اي از جزيره رفتند. نخست از خدا غذا خواستند وفردا مرد اول درختي يافت و ميوه اي بر آن،آن را خورد .سرزمين مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت. هفته ي بعد مرد اول از خدا همسر و همدم خواست،فردا كشتي ديگري غرق شد زني نجات يافت و به مرد رسيد . در سمت ديگر مرد دوم هيچ كس را نداشت.مرد اول از خدا خانه ، لباس و غذاي بيشتري خواست ، فردا همه چيز به صورتي معجزه وار ، تمام چيزهايي كه خواسته بود به او رسيد.مرد دوم هيچ چيز نداشت.دست آخر مرد اول از خدا كشتي خواست تا او و همسرش را با خود ببرد.فردا كشتي اي آمد و در سمت ديگري لنگر انداخت ، مرد خواست بدون مرد دوم به همراه همسرش از جزيره برود پيش خود گفت مرد ديگر حتما شايستگي نعمت هاي الهي را ندارد، چرا كه درخواست هاي او پاسخ داده نشد(پس همين جا بماند بهتر است).زمان حركت كشتي ندايي از آسمان پرسيد: «چرا همسفر خود را در جزيره رها مي كني؟» پاسخ داد:«اين نعمت هايي كه به دست آوردم همه مال خودم است،همه را خود درخواست كرده ام . در خواست هاي او كه پذيرفته نشد پس لياقت اين چيزها را ندارد.» ندا مرد را سرزنش كرد:«اشتباه مي كني زماني كه تنها خواسته ي او را اجابت كردم اين نعمت ها به تو رسيد .»مرد با حيرت پرسيد :«از تو چه خواست كه بايد مديون او باشم» «»از من خواست كه تمام خواسته هاي تو را اجابت كنم . » بايد بدانيم نعمت هامان حاصل درخواست هاي خودمان نيست ، نتيجه ي دعاي ديگران براي ماست. شاد باشيد (مترجم:پريسا بهرامي)

+ نوشته شده در 85/04/15ساعت 11:7 توسط سارا |


احساس مي كنم هيچ يك از خا طرات گذشته ام ,ارزش حراج فردا را ندارند. پس گذشته را حراج مي كنم تا راه ها وپله ها را به سوي فردا طي كنم.لحظه ي بعدي را بخرم شايد لحظه اي در فردايم باشد كه براي هميشه آرزوي برگشتن به آن را داشته باشم . شايد در زير پرهاي سفيد فرداي من تو پنهان شده باشي , تويي كه مرا مجبور به طي كردن پله ها وراه ها مي سازي. اما بهتر كه فكر مي كنم مي بينم ديروز و امروز وفرداي من چنان به يكديگر وابسته اند كه هرگز نمي توانم آن ها را از هم جدا كرد. ديروزي براي عبرت گيري , امروزي براي ساختن و فردايي براي آرزوهايم. نه نه ديروز ,امروز وفردايم براي من است آن ها را حراج نخواهم كرد...........

+ نوشته شده در 85/04/12ساعت 18:17 توسط سارا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اين حرف آخر نيست!‌
به ارتفاع ابديت دوست ت دارم
حتي اگر
به رسم پرهيزكاري هاي صوفيانه اي
از لذت گفتن ش امتناع كنم!‌


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

88/01/01 - 88/01/31

87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31



پیوندها

مائده
زهــره
آرویـــن
جــاليـــز
قلم و کاغذ
قـرار شــبانه
عــطيــــــــــه
اثــبات مـــــــا
كتابخانه عجيب
پیـــداي پنهـــان
هم كيــــش مــن
نســـيـــم حـيـــــات
غــزل ناب جوونــــــي
سياه سفيد خاكستري
خيلي دور خــيلي نزديــك
برای همه کس و هیچکس
هنوزم میشه عاشق شد
حدیثی که اش نمــیخوانی
آنجا تهران است- رادیو جـوان
مــديـريت موفق(آقاي خليلي)
كـــوچـــولـــوي غـــــزل فـروش
رد پـــــاي پــــائــيـــــــــــــــــــز
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin