تبليغاتX
بودای طلایی

دور بود... دیر بود..

اما هنوز هم می شد شناخت.

می شد از پس هزار خستگی و دل مردگی و غریبگی ، نگاهت را شناخت.

نگاهت به مهربانی آن چه بود که در ازل دیده بودم...

و من چه عجیب تو را در خاطر داشتم.

تا هنوز....

 

تو آمدی و نگاهت بر من تابید...

من ؟!

همان که پشت دار قالی نشسته بود دیگر!

همان که هی تارو پود می کشید و حتی خیال مبهم دورها هم او را از دنیایش جدا نمی کرد....

همان که بی وقفه می تاخت و حتی تصور درنگ هم نداشت!

همان که فکر می کرد انتهای دنیا را می شود از انتهای نخ های آویخته به دار قالی اش پیدا کرد همان طور که ابتدایش همیشه پیدا بود...

و می پنداشت تمام حجم دنیا طول و عرض همان قالی ست و چیزی خارج از آنچه می پندارد وجود ندارد!

 

نگاهت ،

ساده ترین اشارت آشنایت ؛

چه ساده رهایم کرد!

 

نگاهت ،

ساده ترین اشارت آشنایت ؛

مرا از تمام دنیایم جدا کرد.

و من وسعت دنیا را در نگاه مهربان ت شناختم...

و دیدم که عمری به غلط آمده ام...

 

...مهربانی چه قدر چشمانت را عمیق کرده بود.

آنقدر که نفوذشان چون پرتوی نوری جانم را تا رسیدن به روحم درید...

 

تو شدی معمای هزار توی بی جواب!

خارج از حد و مرز دنیای من !

کلاف پیچیده ای که برای یافتنش تنها باید در آن گم شد!

 

+ نوشته شده در 87/04/16ساعت 0:14 توسط سارا فراهانی


واژه های سبزم قســم می خورند که آنچه خواهم نوشت جز از حقیقتِ "طلوع " نباشد.

دور از افراط و تفریطِ  واژه می آیم...

و می نویسم. از حقیقتِ طلوع.

و طلوع را چگونه اندازه خواهی گرفت ؛ وقتی تنها پنجره ای از آن، ازان توست؟!

 

اما از یاد نبرده ام که در آغازین پرتوِ طلوع ات ، قســم خوردم که "قانع" باشم.

و گفتم:

تنها یک پنجره از طلوع،

         یک جرعه از نگاه،

             یک آئینه از لبخند،

                       مرا بس است!

و این شد که آن طلوعِ یگانه ، تا همیشه ی محض، ابــدی شد.

عشق را به "قناعت" قاب زدیم.

                    مثل پنجره ای از دیدار یک طلوع.

 

والباقی را سپردیم...

سپردیم و قسم خوردیم که به حرمت "سپردن" ، "آرام" بگیریم.

آرام بگیریم و دندان بر جگر بگذاریم ،

                            تا آزادیِ آفتاب، 

                                 تا رهـــاییِ طلوع از حصارِ شیشه ی پنجره.

آرام بگیریم تا "بی نهایت " ، پناه "مـا" شود.

آرام بگیریم و معصومانه طلوع را بنگریم که همه ذره اش در تار و پودمان خاطره شود...

آرام بگیریم و از ازل و ابد برای یکدیگر قصه بگوییم.

و هزارباره آشنا بودن چشمانی در حافظه ، از ازل تا امروز و از امروز تا همیشه ی ابدی را با شگفتی بنگریم.

آرام بگیریم.

نکند شکستن قابِ قناعت حریصمان کند!

و آنگاه ابتذالِ تکرار و عادت و وابستگی ...!

 

به سبزی واژه هایم سوگند!

تمام قسم هایم را هر روز مشق کرده ام.

نه !

از یاد نبرده ام...

باور کن!

فقط نمی دانم از چه چهار چوب این قاب از پس یک طلوع دارد کم کم بوی گداختن می گیرد!؟

نمی دانم از چه قناعتِ قاب، رنگ شعله گرفته است!؟

 

گویا باید بر چهار چوبِ پنچره دخیل سبزِ "صبر" ببندم

                                         و دعای "قناعت" بخوانم!!

آری!

تا بیش از این دیدارِ طلوع ات ، نژادش را از یادش نبرده ، باید فکری کرد...

آری!

باید فکری کرد...

بر چهار چوبش دخیل می بندم و می سپارم و آرام می گیرم.

قســـم می خورم.

 

+ نوشته شده در 87/04/12ساعت 20:40 توسط سارا فراهانی |


دستانت مثل آب و آئینه شفاف بود.

آنگاه که تمام خاکستری هایم به ابتذالِ تکرار کشانده بودنم.

حجمِ آبی صدایت تلنگر بیداری بود.

وقتی چشمانم به خواب های تکراری و پر غبار عادت کرده بودند.

تو آنجایی پدیدار شدی که باید...!

و من خوب حس کردم که دستانت چه طور روح پر غبارم را التیام می دهد.

و من خوب دیدم که آنچه با تو اوج می گیرد و می سوزاند ، نه خواب است ، نه وهم.

بیداریِ محض است.

و من خوب دانستم که چه طور اجازه می دهی روح خسته ام در پرتو روحت جانِ تازه بگیرد و پر و بال بگشاید.

و تو بهتر از من تمام این ها در حافظه ی ازلیِ خود به یاد داری.

و من دیدم که چگونه ریسمانی آغشته به "درد و عشق و عطش و فاصله" را به روحم گره می زنی.

ریسمانی که با هر گره طویل تر اش می کردی...

و من هرگز ندانستم که از برای چه !

اما تو یک روز ردّ این ریسمان طویل را از روح من تا بی نهایتِ گنگ و خاموشِ ِ "عدم" گرفتی و دور شدی و دور شدی و دور شدی و هر لحظه محوتر ... گم تر...

و انگار حجمی ، قطعه ای یا رنگی از روحِ من گم شد!

و حالا من مانند تمام آنان که گمشده ای دارند آشفته ام....

و من روزی روحم را در آتشی از "سکوت و عشق و پریشانی و فاصله" تا رسیدن به "عدم" خواهم سوزاند....

 

+ نوشته شده در 87/04/03ساعت 9:56 توسط سارا فراهانی |


قصه در کدامین نگاه و کدامین لبخند آغاز شد؟!

یادم نیست!..

یادم نیست کـِی و کجا تجلی نگاهت بر دلِ ساده ام نشست!

 

راستی چه بی صدا آمدی...

من هرگز تو را نخوانده بودم.

من هرگز انتظارت را نکشیده بودم!

من همیشه از آغاز تلاطم ترسیده بودم

و همیشه در گیر و دار تلاطم گم شده بودم.

 

تو آمدی...

از بیراهه ترین راه.

تا میانه و عمقِ دنیای من .

من هر لحظه عمق نگاهت را کشف می کردم..

می خواستم فریاد بزنم تا دنیا از فریاد حیرتم سکوت کند و همه به ژرفِ نگاه ات برسند!  

اما تو دست بر لب هایم گذاشتی و گفتی :« کسی نمی داند چه می گویی! این دنیای توست»

راست می گفتی...

و من  نگریستم و دیدم که تنها تو در دنیای منی!

و دستانم ... عجیب می لرزیدند.

لبخند و نگاه مسافرِ غریبی چون تو ، به لحظه های من گره خورد و نگین شان شد.

 

چه بی صدا آمدی...

    چه ساده آشنا شدی!...

         حتی از پسِ آن دور!

               حتی از پسِ آن دیـر!

 

و حالا من تو را خوب می شناسم...

حتی در این شورِ فاصله ، که شعور برایمان به ارمغان می گذارد.

حالا باید با شعورِ حضورِ فاصله گُر بگیریم و با نخــواســتن و نبـــودن آتش را از خاکستر شدن نگاه داریم...!

سخت است...

و من خوب می دانم که کسی نمی داند چه می گویم!

 

+ نوشته شده در 87/03/29ساعت 21:11 توسط سارا فراهانی


تو تمام واژه های نانوشته ی منی ؛

               که سال هاست برای به گزینشان درنگ کرده ام.

تمام حرف های ناگفته ی منی ؛

               که می دانم هرگز به پستی "بیــان" کشیده نخواهند شد.

 

تو لبخندِ فاصــله ای...!

لبخندِ پر معنای فاصله

آنجا که می دوم و نمی رسم.

آنجا که می رسم و جا می مانم!

آنجا که جا می مانم...

در بی تپش ترین مسیر...

 

...و تو بی خبر از این همه قصه ی سر به مُهر،

                               این همه هق هق  بی پناه ،

                                   این همه خواستن  پر غرور،

                     دوباره تمام شکوهَت را در لبخندِ فاصــله ای متجلی می کنی.

 

تو تمام واژه های ناگفته ی منی.

         و من ، عجیب برای خواندنت به لـُکنت افتاده ام !...   

 

+ نوشته شده در 87/03/19ساعت 19:22 توسط سارا فراهانی |


خداحافظ یعنی راه ما جدا می شود حتی اگر بهت عالم نظاره اش کند و باورش نکند.

خداحافظ یعنی باقی این راه را بی تو خواهم پیمود..

یعنی دیگر نیستی که از هراس دور شدن ناگهانی ات دستانت را محکم در دست بگیرم و رهایت نکنم که تا همیشه کنارم باشی!

یعنی دلم را از این پس رها خواهم کرد که تنها عطر نفس های تو را از نمی دانم کجایی دور استشمام کند...

و امید اینکه هنوز یکی از این راه ها راه توست تمام راه عاشق نگاهم خواهد داشت.

خداحافظ یعنی از این پس آزادی پناه "مــا بودن خیالی" من و توست.

یعنی شکستم بست بستگی را و گسستم بند عادت را...

خداحافظ یعنی تمام راه مثل پرنده رهایت می کنم و رها خواهم ماند...

و حالا هرجا که پر بزنی خیالم آسوده ست!

چون پرنده ی بام هر که شوی ؛ آخر قصه باز در آغوش خیـــال منی.

چون حالا تو قطعه ای منی... و این ارمغان آزادی مــاست..

خداحافظ یعنی...

یعنی...

به امید دیـــدار

 

+ نوشته شده در 87/02/21ساعت 16:23 توسط سارا فراهانی |


تشنه اما صبور ؛ در نگاهی تر از دورشدن ها ،

رهایت می کنم!!..

رهایت می کنم چون تو پرنده ای!

رهایت می کنم تا بروی...

                          تا برسی...

                                تا نــور...

رهایت می کنم که پـــــر بزنی!

 

و من ،

     تشنه اما صبور ،

             بی تو امـــا در خیــــال تــــو،

                                 تا سر چشمه می دوم!

 

تمام راه خــیالت با من هست.

                 تو با من هستی اما نیستی...

من تشنه ام و بودن تو سراب است.

                                خیـــال است.

                                         امـــا ،

                                              زیبـــاست.

زیبـــاست ؛

چون خیـــال تــوست...

 چون شــبیه تــوست...

 

می دوم سراب تا سراب ...

       می دوم سراب تا چشمه ...

 

به چشمه که می رسم ،

چشم در چشم آب ،

            خیـــره خیـــره تمــاشــایش می کنم.

شگفتا!

      من بر سر چشمه ام و تصـــویر تـــو در آب است!!...

+ نوشته شده در 87/02/14ساعت 16:32 توسط سارا فراهانی |


روی زمین ایستادم و پاهام رو به سستی خاک محکم کردم..

و از اون لحظه راه ها ، بی اراده ای و بی اشاره ای از "من"، سر راهم سبز شد...

ایستادم چشم در چشم آدما... دلم رو محکم کردم به دل های پرنده وارشون و امکان هر لحظه پریدنشون...

از اون لحظه ، بی اراده ای و بی اشاره ای از "من"، دوست داشتم ...

حالا هم ایستادم روی پاهایی استوار به خاکی سست ، با طپش قلبی بسته به دل های پرنده...

ایستادم روی زمین و رو به آسمون...

روی زمینی که سسته و رو به آسمونی که به وسعت آبی بیکرانه ش ، به وسعت مهر تو ، استواره ...

و از این لحظه  به بعد نگاهم محکمه به آسمونه تو ...

نمی دونم اراده ای در کار هست یا نه...

نمی دونم اشاره از منه یا از تو ...

اما حس مبهمی بشارت می ده که تمام راه رو عـاشــق خواهم موند!!

و عشق تمام طرح های من رو طعم شیرین ابدیت خواهد داد...

بی اراده و بی اشاره ای از منی که منی باشه...!!

از این لحظه طرحم تو.. دلدارم تو... پناهم تو... اراده ام تو ... اشاره ام تو...

از این لحظه تا ابدی شدن منی که هیچ منی نیست!!

" ای پناهگاه ابدی ام تو مهربان ِ جاودان ِ آسیب ناپذیر منی."

 

+ نوشته شده در 87/02/08ساعت 16:14 توسط سارا فراهانی


دوباره از میان خاکسترهای سرد و خاموش ما ، عشـــق جوانه می زند.

بهار رسیده  و اعجازش بر غرور زمستانی ما پیروز شده است.

برای رویاندن دوباره ی من ، آتش چشمان آفتاب وار تو کافیست...

برای رویاندن تو چه طور؟

برای رویاندن تو ، اشتیاق دوباره ی چشمانی خسته... شکستن یخ غرورشان و تمناهای دوباره و ساده یشان!

بهار است.

دلم بوی تمام بهارهای با تو بودن را گرفته است.

معجزه همین است!

شکفتن از پس خاکستری خاموش!

 

 

+ نوشته شده در 87/02/02ساعت 20:49 توسط سارا فراهانی |


تو راز جاده های نرسیدن را می دانی.

تو می دانی همیشه در انتهای حادثه باز یک طرف دستی به سویی دراز می ماند بی پاسخ ... و در سردی نبود دست دیگر می سوزد.

گیرم که تو دیگر دست پایان تمام قصه ها را قبل از شروع خوانده ای.

گیرم که تو زیرکی و تلخی زیرکی ات ، "حــقیقت" است .

اما

می دانی که باز باید به میدان معرکه پا گذاشت.

باید برای بودن سوخت.

و در سوختن خندید.

باید روی آتش رقصید.

مگرنه دنیا با هزار سنگینی بر سرت آوار می شود.

 

+ نوشته شده در 86/12/18ساعت 20:52 توسط سارا فراهانی |